لکه سیاهی که توی چشم ماند

بعد از سالی سر زدم به وبلاگ.

از سر کم حوصلگی مشغول مرور مطالب گذشته شدم. از اول. 

شهریور 82، مهر ، آبان، 

آبان

     آبان

          آبان.....

آن مهر و آبان لعنتی.

ادامه نمیشود داد.

10 سال هم که بگذرد انگار همین دیروز است. قلب آدم سنگینی میکند و مصمم است که بایستد. هنوز هم میتواند ساعتی اشک از آدم بگیرد.

ستونی شکست و خیمه ای که فروریخت. 

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦
تگ ها :

برای اینکه یادمان نرود

فشار زیاد جمعیت  از زیر جنازه مصطفی بیرونم کرد. نشد با مصطفی تا کنار قبر برم. تکیه دادم به دیوار امامزاده علی اکبر و از دور رفتن مصطفی عزیز نظاره گر شدم و چشم گریان رفقا را رصد کردم که بعضی از رشکی که به مصطفی میبردند گریه میکردند و برخی از هجرانی که به چشم خود میدیدند.
ناخودآگاه چشمم به خانه های اطراف امامزاده علی اکبر افتاد که فاصله اشان با مزار مصطفی کمتر از فاصله مزار مصطفی تا قبه امامزاده شده بود.
ذهنم رفت به گذشته های نه چندان دور. گذشته ای که خباثت طینت برخی بیرون ریخته بود و هیچ حیایی نمانده بود. راستی که چه کردند با دل خانواده های شهدا.   با دل پدران و مادرانی که بیست و اندی سال به انتظار برگشت فرزند نشسته بودند چه کردند وقتی که با رذالت و خباثت بی حدشان گفتند که به لحاظ بهداشتی دفن پیکر مطهر شهدای گمنام در داخل شهر مضر است. همینطور ناخودآگاه مرور می شد داستانهایی که گذراندیم. آنروزها مصطفی هم گلوله خشم بود وقتی میدید بی حیایی مستان قدرت را. بعضی مواقع بد نیست مرور کنیم خاطراتمان را تا یادمان نرود دعوای دیروزمان بر سر چه بود.

* * *

بعد از  تشییع پر شور مصطفی، تلقین خواندند، نوحه خواندند و خاک سرد بین ما و بدن مصطفی فاصله انداخت. آرام آرام جمعیت پراکنده شد و فرصتی دست داد تا دوستان بر خاک مصطفی بوسه زنند. نزدیک رفتیم تا در جوار مصطفی به ارباب بی کفن سلام کنیم و زیارت عاشورا بخوانیم.  اولین چیزی که به چشم من آمد دوباره داغ هوچیگری و خیانتی دیگر از جماعتی سبک مغز را تازه کرد. روزهایی که متوهمین دروغگو در هر جنایت آشکار خارجی هم با پروپاگاندا اتهامی برای نظام مقدس میساختند و صاحب عزا را متهم حادثه میکردند و روح جوان آزرده از حوادث سال هشتاد و هشت نیز با شک و تردید به صاحب عزا نگاه میکرد.
مصطفی دیوار به دیوار شهید علی محمدی آرام گرفت. یادتان هست که آنروزها این جماعت متوهم چه جنجالی راه انداخت.
هزینه هوشیار شدن، برخی وقتها خیلی زیاد است. یک وقتی با یک مشت آب می شود طرف خواب آلوده را هوشیار کرد. گاهی هزینه بیدار شدن جامعه خونهای پاکی است که باید بر زمین ریخته شود. این ماجرا از عاشورای 61 شروع شده و تا ظهور منتقم ادامه دارد.
بی شک خونهای پاکی مثل شهیدان علی محمدی، شهریاری و مصطفای عزیز مایه حیات و بالندگی بیشتر جامعه ما خواهد شد.


  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
تگ ها :

زیارت اربعین این شکلش قشنگه

به محض اینکه روشن میکنی این تلفن همراه لعنتی را، همینطور پشت سر هم زنگ و اس ام اس میاد.
خبر کوتاه و ناگهانی است. مصطفی را هم زدن.
یک وجه شوق انگیز دارد برای دوستانی که مثل ما نیامدند دنبال زندگی. هنوز کارهایی هست در این مملکت که درباغ را باز کند. ولی خدا وکیلی مواظب خودتون باشید. درسته  که برای شما شوق انگیز است اما برای کشور خیلی هزینه دارد. حساب دل ما را هم بکنید که برایتان تنگ می¬شود. یک لحظه رفتم به دوران کودکی که خبر شهادت¬ها بیش از آنکه غمگینم کند یک حس افتخار و توانمندی در من ایجاد میکرد.
بی شک اینها سند افتخار و توانمندی این ملتند.
وجوه دردناکی هم دارد.
 توان و شوق خدمتی که از دست میرود. اما خدا تضمین کرده که هر نعمتی میگیرد مثل آن یا بهتر از آن را میدهد.  این خونها به اراده ملت ما قدرت و استواری بیشتر میدهد
مروری به دوران نوجوانی و جوانی، حس یک خلا پرنشدنی است که همیشه همراه خانواده خواهد بود. ولی این خلا همیشه ممکن است ایجاد شود چه بهتر که اگر قرار است ایجاد شود این گونه باشد.
اما درد اصلی آنجاست که عده¬ای به ظاهر روشنفکر و به دروغ مدعی سودای وطن داشتن نه که ککشان نمی¬گزد که شاد هم میشوند. عده¬ای ابله با پز داناترین به خار وطن عربده سر میدهند و بر روی شمشیر دشمن طنازی میکنند و گاهی خودشان شمشیر دشمن را به دست میگیرند و پنچه در چهره خادمان ملت می¬اندازند.
راستی چرا برای این بی غیرت¬ها دخترک .... مهمتر از علی¬محمدی و شهریاری و تهرانی مقدم و مصطفای عزیز ما می¬شود و همچنان مدعی سودای وطن دارند؟ راستی چرا اینجور مواقع حفقان مرگ میگیرند
مصطفی خوش به حال تو.
شیخ مصطفی پیامک داده که
"زیارت اربعین این شکلش قشنگه، تیکه تیکه .... جانم به مصطفی "

 

بعداز زیارت پدر:
در یکی از مطالب پارسال نوشتم انقلابی که به نفس های پاک چنین پدرانی متکی است وضعش مطمئن است.

پدری که هنوز اجازه نداده اند جنازه پسر را ببیند در بین دوستانی که همه گریانند دائم شکر خدا میکند که دعاهایش درباره پسر مستجاب شده و پسر عاقبت به خیرشده و فدای علی اکبر حسین میداندش. و محکم میگوید چقدر احمقند که فکر میکنند با این کارها پیشرفت ما متوقف خواهد شد. 

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
تگ ها :

آب

شنیدید می گویند انشالله کسی شرمنده زن و بچه نشود. امیدوارم هیچ وقت نشوید اما شاید دیده باشید درماندگی یک همچنین آدمی را.

زن و فرزند کجا و معشوق آسمانی کجا. آدم عاشق باشد و شرمنده عشقش بشود درماندگی و دردناکی آن قابل مقایسه است؟

مردی که نگاه همه عالم به دستانش هست شرمنده  عشقش شده. شرمنده امامش.

درماندگی این مرد با هزار مرگ حل شدنی هست؟ چه خوب به فریادش رسید آن عمود آهنین...

 آب مهریه زهراست بیا تا برویم

 

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤
تگ ها :

دختر رحمت است

همه بدو بدو هایش را کرد که خودش را به روز مبارزه با استکبار برساند انگاری در این دنیا مبارزه با استکبار لنگ همین یک نفر بود. کماندو بازیش را نیامده شروع کرد. هرچند این ستیزه جوئیش با استکبار مطلوب بابا وننه اش هست اما یک نکته ظریف هم داشت. مثل این دوستان انقلابی بابایش که حالا سبز شده اند مصداق استکبار را اشتباه گرفته.

باید یادش بدهم که مادر و پدر آدم با استکبار فرق می کنند، ولی هستند. مادرش را تا دم پس افتادن ترساند و پدرش را هراسان مادر کرد. یکی نیست بگوید آخه این دنیا چی داره که اینقدر عجله میکنی؟ صبر کن هر وقت نوبتت شد :).

ساعت 21:10 روز 12 آبان خدا  دری دیگر از  رحمتش را بر زندگی مان گشود و "یسنا"  را به ما عطا کرد تا ..... نمیدانم تا چی!

خدا کند بتوانیم شکر گذار این همه رحمت بی پایانش باشیم.

شما هم دعا کنید زودتر بیاید خانه تا عیشمان کامل شود.

آبان برای من ماه عجیبی است. ماه سنگین ترین غم زندگیم و شیرین ترین حوادث زندگیم.

 

پی نوشت:

1- یسنا = ستایش، نماز و نیایش

2- عمه خانم پیشنهاد کرده بود به مناسبت تولدش در شب 13 آبان اسمش را بگذاریم دانش آموز

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤
تگ ها :

حالا نمیر تا آقا رو ببینی

انقلابی که تکیه اش بر چنین نفس های آسمانی است هزار فتنه سبز هم بر آن کارگر نخواهد شد:

" ... 5 پسر دارد و 3 دختر. 2 پسرش که شهید شده‌اند. منصور هم که مفقودالاثر است. یعنی با برادرش اسیر شده بوده که چون برادرش مجروح بوده، می‌برندش درمانگاه و او زنده می‌ماند. اما از منصور خبری نمی‌شود. بنیاد شهید، او را شهید حساب می‌کند. اما خواهر شهید می‌گوید: «تا حالا هرکس خوابش رو دیده، شهید ندیده‌اش. گفته برمی‌‌گردم. حالا کی برمی‌گرده، نمی‌دونیم. با امام زمان برمی‌گرده یا... نمی‌دونیم. خدا می‌دونه.» تصویر منصور را که آرپیجی به دست گرفته، بزرگ نقاشی کرده و روی دیوار زده‌اند. می‌گویند صدایش را هم دارند روی سی‌دی. ظاهرا توی عراق مصاحبه‌ای کرده بوده که صدایش را گیر آورده‌اند...

دو برادری هم که زنده‌اند، مجروحند. یکی چهار بار مجروح شده. مادرش می‌گوید: «سال اولی که آقای خامنه‌ای رئیس‌جمهور شده بود، چندبار رفته بیمارستان فیروزگر عیادتش. امام رضا 2 بار شفاش داده. 8سال اسیر بوده. فلج شده بود. الآن هم عصب یه دستش قطعه. نمی‌تونه چیز سنگین بلند کنه.» عکسی از این برادر، همراه سه اسیر دیگر در اردوگاه عراق روی دیوار نصب شده. این همان برادری است که در راه آمدن به اینجاست.

برادر دیگر هم مجروح است. موجی شده، مثل مادرش. الآن در آبادان است. اما پرونده جانبازی ندارد. «هر کس بستری نشده، جزو آدم حساب نمی‌شه.» این را مادری می‌گوید که سه پسرش شهید، دو تایشان مجروح و خود و همسرش هم مجروح جنگ هستند. اما فقط یک پسرش پرونده جانبازی دارد؛ بقیه نه....

سروصدای بی‌سیم و کدهای ردوبدل شده، نشان می‌دهد که رهبر آمده. مادر هم متوجه می‌شود. می‌خواهد برود دم در برای استقبال. اما راهروی خانه آنقدر باریک است که محافظ‌ها اجازه نمی‌دهند. ناچار می‌آید توی اتاق. رهبر را که می‌بیند، دیگر از آن مادر صبور و شوخ‌طبع خبری نیست. می‌زند زیر گریه: «اللهم صل علی محمد و آل محمد. آقا بذار دورت بگردم.» و می‌گردد دور رهبر. رهبر چشمش می‌افتد به تخت: «ایشون به هوش‌اند؟»  مادر جواب می‌دهد که فقط درک می‌کند، اما هیچ حسی ندارد. رهبر چند بار با صدای بلند سلام می‌کند و بعد: «خدا ان‌شاءالله شما رو حفظ کنه. شما رو نگه داره. اجرتان بده. شهدای شما رو با پیغمبر محشور کنه.» و مادر نیز به همسرش توضیح می‌دهد: «حاجی پاشو. آقا اومده.»  و به رهبر می‌گوید: «به خونه شهدا خوش اومدین»
رهبر می‌گوید نامه را دیده که شعری داشته. بعد می‌گوید: «این رو به شما بگم. من امشب بنا نبود قم بمونم. فقط به خاطر شما موندم. البته خونه 2شهید دیگه هم رفتیم. اما من به خاطر شما موندم. برای این که بتونم شما رو ببینم» شعرش را قبل از آمدن رهبر برایم خوانده‌بود. 2بیت شعر که روی یک کاغذ چندسانتی و با مدادرنگی نوشته بود و فرستاده بود دفتر رهبری؛ توی همان حالت موجی بودنش. و حال همان تکه کاغذ، سفر رهبر را یک روز طولانی‌تر کرده بود:

«آرزو داشتم که به دیدارم بیایی
هم به دیدار من و هم شوی بیمارم بیایی
بیش یک سال است که شویم هم‌نشین تخت‌خواب است
حق من این بود به دیدار دل زارم بیایی»  .... 

 مادر ادامه می‌دهد: «به بی‌بی، حضرت معصومه گفتم بی‌بی‌جان! این عزیزت‌رو خودت بفرست خونه‌مون. قسمش دادم توروخدا آقا رو بفرست.» و رهبر می‌گوید: «همون‌ها فرستادن دیگه. همون‌ها زدن پس گردن‌مون»

فرصت می‌شود که رهبر حالی از پسرها بپرسد که مادر دوم به نفس‌نفس می‌افتد از زور گریه. مادر اول می‌گوید: «حالا نمیر تا آقا رو ببینی.» بازهم وسط گریه، همه می‌زنند زیر خنده

کاملش را از اینجا بخوانید

 

 

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢
تگ ها :

با مدعی نگویید اسرار..

دوست شفیق تعریف می کرد که:

در جلسه مسئولین استانی اعضای جلسه پیشنهاد کردند یک قربانی بدهند که سفربی خطر بگذرد. شروع کردند از یک طرف هر کس مقداری پول گذاشت تا قربانی از جیب دوستان داده شود.

در همین اثنا آبدارچی وارد جلسه شد. بچه ها گیر دادند که حاجی تو چقدر میدی برای. پیرمرد با تعجب سوال کرد برای چی؟

-  قربانی برای آقا.

- من پول نمیدم!!!!

 

 

 

 جون میدهم

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
تگ ها :

جهان نو نزدیک است

ان مع العسر یسرا

سختی و سنگینی گذر این روزها وعده نزدیکی جهان تازه را در خود دارد. قرآن سوزی نظام  لیبرالیسم در راستای ایجاد موج درگیری با دشمن بیرونی است. مخالف سرسختی که کمر به نابودی او بسته و آن چیزی نیست جز موج بیداری اسلامی است.

 نماد لیبرالسیم یتبشث به کل حشیش دست به هر جنایتی برای حفظ خودش میزند و بعد از تمام جنایات بعد از یازده سپتامبر، قرآن سوزی اوج این جنایت هاست. خوش خیالانه است اگر این موضوع را در حد حماقت چند نیروی احمق بدانیم. اگر اینگونه بود این همه تمهیدات رسانه ای پیرامون این موضوع از یک ماه پیش چه بود؟ کجا بود آن همه قوانین مدعی مبارزه با نفرت و خشونت.

قرآن سوزی طراحی شده توسط اتاق فکرهای سرمایه داری جهانی و صهیونیستی مثل پاره کردن مرقومه رسول اعظم توسط خسرو پرویز نوید دهنده فرو پاشی امپراطوری سرمایه داری لیبرالیستی  است. این دفعه جبهه رسانه ای نهایی خود را گشودند

 در همین زمینه:

نامه‏ای به مسیح (ع)

وقتی بی بی سی فارسی، نگران قرآن می شود!

جمهوری اسلامی در قرن ٢١ کتاب سوزی راه انداخته است

 

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
تگ ها :

رازی برای صاحبان راز


"راز" مستندگونه ای که ماه مبارک رمضان امسال میهمان ما شد یک پدیده مبارک است در عرصه سیمایی که مثلا سیمای جمهوری اسلامی است و باید رسانه انقلاب اسلامی باشد.

سال 72 که سید عزیز ما در تشییع جنازه آقا مرتضی شرکت کرد و او را سید شهیدان اهل قلم نامید ما نوجوانان آنروز تا سالها بعد، حتی تمام سالهایی که ما در جلوه های عشق دانشگاه مروج نوشته های آقا مرتضی بودیم مبهوت آن حضور و تجلیل پیرمان از آقا مرتضی بودیم. سالها گذشت تا بخشی از عمق نگاه استراتژیک آقا مرتضی را فهمیدیم و به همان قرینه تا حدی دردی که به جان پیرمان افتاده بود از فقدان آقا مرتضی. فهمی که آقا مرتضی از قدرت رسانه و نقش آن در جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی داشت درد  دل آقا مرتضی را از غربت اندیشه انقلاب اسلامی در رسانه ای که مال انقلاب بود بیشتر می کرد .

بعد از سالهای غربت آقا مرتضی و سالها جدال سنگین جبهه فرهنگی انقلاب برای نفوذ در رسانه به ظاهر ملی که ظاهرا بعد از  محمد هاشمی در دست جریان اصولگرایی است، راز را می توان اولین گام موفق برای نفوذ به این دژ تسخیر ناپذیر لیبراسیم فرهنگی  دانست.
دعا کنیم این نفوذ به شکاف عمیق در این دژ و فتح آن بینجامد.

راز در این دوره کوتاه عمر خود بدون هیچ تبلیغ و سر و صدایی مشتریان زیادی پیدا کرده است. نمیدانم این عدم تبلیغ، سیاست خود برنامه است یا ادامه همان محدودیت ها اما در همین مدت موفقیت های خوبی به دست آورد. راز در این مدت کم نقاط اوج زیادی داشت. سینمای آخرالزمانی، بوسنی و سعید قاسمی، افغانستان و محمد حسین جعفری، لبنان و امام موسی صدر و .....
اما دو قسمت اخیر، میکونوس و کاظم دارابی و لبنان و 4 دیپلمات ربوده شده در نوع خودش دردناکتر از بقیه بودند.

شعار اصلی "راز" در یک نگاه، یادآوری مسائل اصلی اندیشه انقلاب اسلامی و ماموریت ویژه این انقلاب در عرصه جهانی و آثار آن در این عرصه است و همچنین نشان دادن قدرت رسانه در وارونه کردن حقائق و فرعی کردن مسائل اصلی و اصلی کردن مسائل دست چندم برای مردم.

کاظم دارابی از 16 سال اسارت بدون مدرکش گفت و 5 سال انفرادی  و سالها رفتار تحقیر آمیز. از لخت مادر زاد کردن هفتگیش برای تفتیش در زندانی که کامل تحت نظر بوده است برای خرد کردن روحیه او و وادار کردنش به اعتراف بر علیه کشورش. از رفتار آلمانی ها بعد از آزادی تبعه جاسوسشان با او، در حالی که با تمام ادوات جاسوسی دستگیر شده بود و همه اتهامات را پذیرفته بود و حتی نوع گزارشاتی را که به سرویس های مختلف چند کشور داده بود را هم  اعلام کرده بود. از قهرمان ملی کردن او در کشورش بعد از لطف بی دلیل دستگاه قضایی ما به او و وارونه کردن هر آنچه پذیرفته بود در ایران بعد از آزادی. از پذیرش مردم آلمان هر آنچه را که رسانه هایشان در مورد این جاسوس به خوردشان داده بودند. از قهرمان ملی کردن یک جاسوس گفت، آن هم نه جاسوسی که برای دستگاه جاسوسی کشور خودش کار کرده و مقایسه کرد با رفتاری که ما با او کردیم. با او که سالها انواع شکنجه ها و تحقیرها را به جان خرید و انواع تطمیع ها را نپذیرفت و اتهامی به کشورش وارد نکرد اما حتی قهرمان کازرون هم نشد به قول خودش.

از محدودیت های عجیبی که برای رسانه های ما ایجاد می کنند و حتی در موضوعاتی مثل دادگاه او که کاملا مربوط به ایران است اجازه حضور به رسانه های ما نمیدهند و پذیرش دست و دلبازانه ما و ورودشان به جاهایی که خبرنگاران وطنی سخت راه می یابند.

 
از آزاده هایی که سالها بدون هیچ دلیلی فقط با هدف فشار به ایران در چنگال بازی های استکبار می افتند و اینکه علیرغم بیگناهیشان و نبود هیچ دست آویزی نمی توانیم از موضوع آنها استفاده رسانه ای کنیم. از 16 دقیقه وقتی که به پاس 16 سال اسارت و پایداریش در رسانه ملی به دارابی ها داده نشده است. یاد قرار دادن 3 ساعته رسانه ملی! در اختیار زیاده خواهی مربی زیاده خواه افتادم و دلم بیشتر گرفت.


قسمت اخیر هم به موضوع 4 دیپلمات ربوده شده لبنان گذشت. از مظلومیت حاج احمد و یارانش گفته شد. از بی ارادگی دستگاه دیپلماسی در پیگیری سرنوشت آنها و سرنوشت امام موسی، مسیح لبنان. از مصلحت جویی های دولت ها در پیگیری سرنوشت آنها گفته شد و از برخورد کارمندی دستگاه دیپلماسی و قضایی آنهم از نوع کارمندی بی مسئولیت در باره مسائل فوق گفته شد. از چشم به راه مردن پدر حاج احمد گفته شد و به عهده نگرفتن مسئولیت این چهار دیپلمات توسط سازمانهای مربوطه آنها. از 16 سال بلاتکلیفی خانواده های این سرافرازان گفته شد که بعد از رسیدن موضوع به رهبری معظم و دستور اکید ایشان برای به تحت پوشش بنیاد قرار گرفتن خانواده این عزیزان، ایرنا می پذیرد حقوق عقب افتاده کاظم اخوان را بپردازد و 13-14 میلیون به عنوان حقوق عقب افتاده 16 ساله قبل در نظر می گیرد و از این عدد 3-4 میلیون به عنوان مالیات کسر میکنند. یاد 160 میلیون مالیات ناقابل مربی ناموفق افتادم که مسئولین حاتم بخشانه به عهده می گیرند.

از مستندهایی که باید ساخته شود و پخش شود و اما رسانه انقلاب اسلامی حاضر به ساخت و پخش آن نمی شود. از رسانه ای که باید رسانه انقلاب باشد اما جزئی از رسانه هایی شده که تمام تلاششان مهار اندیشه انقلاب اسلامی شده است آگاهانه یا ناآگاهانه.

رسانه ملی باید یگان پیشرو و خط شکن انقلاب اسلامی باشد. هست؟  چگونه می تواند؟

در همین زمینه بخوانید:

راز موفقیت «راز»

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦
تگ ها :

رمضان الکریم

حق قضاوت درباره سرنوشت سعادت و شقاوت آدمها را کسی به ما نداده و از عاقبت بنی بشر جز خدا کسی خبر ندارد. فقط می شود  رفتار آدم ها را تحلیل کرد و در مورد رفتار فعلی آنها فکر کرد، آن هم اگر و فقط اگر دلیل محکمه پسندی باشد برای عبرت یا درس یا مبارزه با انحراف. البته محکمه اش از جنس محکمه برخی قضات ما نخواهد بود. در گفتن تحلیل به غیر از خود هم مجاز نیستیم مگر اینکه باز هم از همان دلایل محکمه پسند موجود باشد و چقدر این دلایل شاذ و نایابند. اما چرا حکم صادر کردن در مورد سرنوشت سعادت و شقاوت دیگران همه گیر است.

***

به خودم متعهدم به هیچ قیمتی خط کشی های تحمیلی بر جامعه را نپذیرم. واضح است که خیلی جدی تر از بسیاری از دوستان نسبت به نظرات و رفتارهای بعضی ها انتقاد و اعتراض و حتی گاها تنفر دارم و آشکارا هم مواضع خودم را در این مدت گفتم اما چیزی که نشان دهنده این باشد که سعادت من تضمین شده تر از آنهاست ندارم. پس علیرغم اینکه با دیدگاه هایشان مخالفم  و گاها از رفتارشان تا سرحد نفرت عصبانی میشوم تلاشم این است که دوستشان داشته باشم که یا همفکر من هستند یا هم دین من و یا هم نوع من و عنادشان با اعتقادات من هم از  سر جهل است.

***

دوست داشتن البته به معنی شک من در آنچه به آن اعتقاد دارم نیست. دشمنی فقط در شان ائمه کفر و نفاق است و گرنه اصحاب آن بیشتر اهل جهل اند و جاهل سزاوار دشمنی نیست.

***

هرسال چند ماهی منتظر رمضانیم. هر قدر نزدیکتر میشود  انتظارمان کمرنگتر می شود. رمضان میرسد و ما در حال و هوای دیگریم نه غرق در هوائیم. رمضان میرود و دوباره داستان تکراری تاسف که این فرصت هم از دست رفت. بیست و چند سال است که این حال ماست.  دعا کنید ذره ای از کرامت رمضان الکریم شامل حالمان شود

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤
تگ ها :