من بايد چه کنم

کسی ميدونه بين پنج درصد و صد در صد چقدر فاصله هست؟ من ميدونستم. قبل ها فقط يک يا کاشف الکرب عن وجه الحسين فاصله بود. يادم می رفت اما از دانسته هام کم نمي شد. اما حالا ترس برم داشته. بيشتر از حادثه از شک می ترسم هرچند هیچ موقع اهل یقین نبودم. يکی بايد به من کمک کنه. خدايا... .
مهدی اکبری داره ميخونه: رسمه به والله بين ما.....
چقدر دلم تنگ شده برای بين الحرمين. يکی يک راهی پيدا کنه... .
گفتم مطمئنم و آرام. يکی برگشت بهم گفت پررو نشو حالتو ميگيرن. بابا مگه اين خانواده اهل حال گيري هستند؟.
من آرامم٬ من آرامش ندارم٬ من مطمئنم٬ شک تمام وجودم را دارد ميگيرد٬ وظيفه من دعاکردن است و بس٬ خدا خير محضه و قضای او هم خيره پس من چرا دعا کنم٬ بابا من دارم کم ميارم...

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢۸
تگ ها :

که خواجه خود رسم بنده پروری داند

دکتر گفته بود ۱۰درصد و پسرک حقارت و ناچيزی خود را فهميده بود. ستون خانواده اش لرزان بود و ستون های بدن او هم  همراهيش ميکرد . حيران و سرگشته دنبال آدرسی می گشت.ياد آدرسی قديمی افتاد. آدرسی که خودش بارها به خيلی ها داده بود. خيمه ای که جوانيش را در آن گذرانده بود.حتی بيشتر، نوجوانيش نيز همانجا بود.بيشتر، حتی کودکی و آنطور که برايش گفته بودن از بدو تولد و حتما از پيشتر. خواست فرياد بزند. ميخواست به دوستانش بگويد اگر اين ده درصد صد در صد نشود ديگر پايش را هم به آن خيمه نخواهد گذاشت. شايد ناچيزيش را فراموش کرده بود. ميخواست بگويد، اما نگفت چون ياد گذشته ها افتاد. روزهايی که هنوز از مجلس گناه با ناراحتی بلند ميشد. روزهايی که روزمرگی و گناه هنوز با گوشت و خونش نياميخته بود. روزهايی که هنوز اين قدر سنگدل نشده بود. هميشه شبهای آخر که همه حاجاتشان را در نظر ميگرفتند او با خود زمزمه ميکرد:

تو بندگی چو گدايان به شرط مزد نکن

که خواجه خود رسم بنده پروری داند

رسم بنده پروری را ديده بود و فهميده بود، با تمام وجود. ولی فراموش کرده بود. غره شده بود. رسم بندگی را فراموش کرده بود. تاوان سنگينی بود بر فراموشيش.

پسرک به ياد گذشته ها دوباره زير لب زمزمه کرد:

 تو بندگی  چو گدايان به شرط مزد نکن

که خواجه خود رسم بنده پروری داند

پسرک آرام شده بود. آرام آرام. مانند هزار باری که به همراه مادر پيش پزشک رفته بود. آنقدر آرام که برخی از آن حکايت سنگدلی ميکردند، برخی خود خوری و برخی صبر. ميديد در نگاهشان و پچ پچشان. اما هيچکدام نبود. پسرک فقط دلش به آن خيمه گرم بود.....

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٤
تگ ها :

که عشق اول نمود آسان...

دکتر گفت فقط ۱۰ درصد اميد هست. با توضيحات بعدی به پسرک فهماند اين را هم گفته که صفر نگفته باشد. پسرک زير لب زمزمه کرد الهی رضا برضاک. هنوز تسليما لقضائک را شروع نکرده بود، هزار و يک اما و اگر در ذهنش  غليان کرد. خدايا من تسليمم. اما خواهرانم طاقت ندارند. خواهر و برادر های او و مادرش تازه داغ ديده اند. خدايا، خدايا، خدايا، .... نميتوانست تسليم باشد.

دوباره سعی کرد.الهی... . اين دفعه از همان اول تو ذهنش چيز ديگه ای بود. من راضيم  اما من هنوز آرزوهای اون را برآورده نکردم. خدايا هميشه به من ميگفت تو من را آرزو به گور ميکنی. خدايا نميخواهم اين حرفش درست شود. خدايا..... خدايا نميتوانم راضی باشم.

الهی....

پسرک همچنان با خدا درگير بود. داشت خودش را و ادعاهايش را می سنجيد. چقدر ناچيز بود. يا لاف عشق زدن سنگين بود. رابطه خودش و خدايش را فهميد. خدايا راضيم به رضای تو  و تسليم قضای تو هستم اما شرط و شروط دارد. بايد رضای تو رضای من باشد و قضای تو خواست من. چقدر ناچيز بود پسرک.

پسرک يکبار ديگر شروع کرد زير لب زمزمه کردن.اما اين بار چيز ديگری در ذهنش حکومت ميکرد. پسرک گريه ميکرد. تازه قطره ای از دريای عظمت ذبح عشق را می فهميد. تازه ميفهميد. مگر جز او کسی ميتواند بگويد. اصلا اگر کس ديگری ميتوانست بگويد عشق چقدر بی معنی بود. ذبح عظيم عظمت نمی يافت.

پسرک همچنان زمزمه ميکرد

الهی رضا به رضاک تسليما لقضائک لا معبود سواک...

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢۱
تگ ها :

گردی به پا شد در افق

ميدونيد، آدم بين هوا و زمين باشه خيلی بده. کاغذ نو هميشه يک چيزی ميگفت تو اين مايه ها که ما نسل سوخته ايم، البته با يک همچين حالتی.

به يه چيزی دل بستيم اما حسش نيست براش زحمت بکشيم. احوال بچه های انقلاب را که ميخوني، از هر صنفي، از خودت و نسل خودت حالت به هم ميخوره و نااميد ميشی.

نميدونم حاجی اشجع را چقدر ميشناسيد.از استخون خرد کرده های اين مملکته.سالهای سرد ۵۰ -۵۱ جوانی و دانشجويی و مبارزه را شروع کرده. سالهايی که هيچ کس حتی تصور تغيير حکومت را هم به ذهنش راه نميداد. زندان رفته، شکنجه شده، انقلاب کرده، جنگيده، خراب کرده، ساخته و ... . حالا هم با اينکه سرداريه با کلی سابقه مديريت کلان، يک زندگی ساده داره و قيافه ای ساده تر از زندگييش. اونايی که نميشناسنش با کارگرای دانشگاه اشتباهش ميگيرن. بعيد ميدونم بشه بهشون قبولوند که: بابا اين از همون نخبه های آريامهريه. از همون کسايی که روزای خدايی دانشگاه آريامهر اينجا قبول شد. اون روزايی که مبارزه کردن خرج داشت مبارزه کرد و ... . ازش پرسيدم چه خبر حاجي؟. گفت ما نسل خوشبختی بوديم چرا که همه عمرمون را با آرمان گذرونديم. من خيلی حسوديم شد. حتی دانشجوی نسل ما هم بی آرمانه. وای به حال بقيه. اونا با اون همه آرمان و انرژی که آرمانشون بهشون ميداد همه خسته اند. خدا به فرياد نسل ما برسه.

واقعا نسل ما قراره طوفان ساز آخر الزمان باشه؟ من که ميگم زرشک.

 

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱۳
تگ ها :

دلم اسير نام حسينه

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدايا             چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا


چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد                چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا


زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه                                     که جان را و جهان را بياراست خدايا


زهی شور زهی شور که انگيخته عالم                              زهی کار زهی بار که آن جاست خدايا


***************


آب زنيد راه را هين که نگار می​رسد                                      مژده دهيد باغ را بوی بهار می​رسد


راه دهيد يار را آن مه ده چهار را                                             کز رخ نوربخش او نور نثار می​رسد


چاک شدست آسمان غلغله ايست در جهان                   عنبر و مشک می​دمد سنجق يار می​رسد


رونق باغ می​رسد چشم و چراغ می​رسد                           غم به کناره می​رود مه به کنار می​رسد

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٢
تگ ها :

آخه تو هم قد مني؟

شما هم شنيديد احتمالا، مسجد الحرام در ماه رجب مثل ايام حج زائر داره. آخه عمره رجبيه خيلی موکده. اعراب که مثل حج تمتع اون را رعايت ميکنند. داشتم با خودم فکر ميکردم که ای بابا اين چه وضعيه.عمرمون وارد نيمه دوم خودش شد اما هنوز نه تمتعی نه حتی عمره رجبيه اي گير ما نيومد. امروز هم که ۲۷ رجبه، يعنی امسال هم نا اميد. واقعيت اين بود که يکی از بچه ها جور کرده بود برامون اما من خيلی راحت گفتم نه. من چشم به راه چيز ديگه اي بودم. روز عرفه اونجا خبرايی هست، نه اصلا اصل خبر اونجاست. به همين دليل خيلی راحت گفتم نه و طبق معمول بعدش مثل سگ پشيمون. تو اين فکرا بودم يادم اومد کوچيکتر که بوديم مداح آباديمون اين بيت را هميشه تو چاوش خوني های زوار امام رضا ميخوند. اغنيا مکه روند و فقرا سوی تو آيند... . من هم زياد ميخوندم البته قبل از اينکه احساس روشنفکری بهم دست بده و شعرای با کلاس تر را  به تناسب ادعام بخونم. يادم که اومد دلم هوايی شد گفتيم بلند بشيم بريم عمره رجبيه. جا زديم خودمون را قاطی فقرا.

*    *    *

اون قديما يک رفيق داشتيم اسمش فرامرز بود. حدودای ما اومده بود دانشگاه. قديمی های دانشگاه ميشناسنش. اهل شعر و گل و بلبل و ... . ما هم که اهل شعار و داد و.... ظاهرا به هم ربطی نداشتيم، اما من خيلی دوستش داشتم. تازگی ها وبلاگش را هم پيدا کردم. يک بار از اصفهان رفتنش ميگفت و اينکه کنار زاينده رود داشت قدم ميزد و به خاطر گرفتاری های اون چند روز که داغونش کرده بود با خودش غر ميزد(البته قديمی ها فکر نکنند اون شعر معروف بوی گل مريمش مال همون دوره هست ها) که يک دفعه پاش روی يخ ها سر ميخوره و با اون کلاسش ميخوره زمين و خدا به فرياد لباسهاش برسه. فرامرز ميگفت بلند شدم داد و بيداد سر خدا که مگه من هم قد توام، هم زور توام....، آخه زورت به من رسيده.

*    *    *

وارد صحن جمهوری شدم. صحن به اون بزرگی گوش تا گوش آدم نشسته بود. ظاهرا تازه سخنرانی حاج عليرضا پناهيان تموم شده بود و ميرداماد داشت دعای کميل ميخوند. خوب ما هم نشستيم يک گوشه. مشهد ۲۷ رجب مثل ۲۸ صفر شلوغ ميشه. مثل اينکه فقرا همه ميان عمره رجبيه.

مداح همينطور داشت زمزمه های نيمه شبی امير المومنين را تکرار ميکرد.

نميدونم کجای دعا بود، داشت از سستی استخوانها ميگفت يا از ما هکذا الظن بک. يک دفعه ياد فرامرز افتادم. بابا من هم قد توام؟ هم زور توام؟... همينطور داشتم غر ميزدم. يک دفعه بر گشتم به خودم گفتم: آخه مردک خدا هم قد تو هست؟ هم زور تو هست؟ هم سنخ تو هست؟ چه جور فکر کردی خدا با تو شوخی داره؟ چه جور فکر کردی برا علافی آفريدت؟ چطور فکر ميکنی خدا باهات پسرخالگی داره؟....

فرامرز بگم خدا چيکارت کنه مرده ات هم دست از سر ما بر نميداره.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٥
تگ ها :

اينان با مبعوثی ديگر باره حافظان بعثت شدند

 بعثت رسول خدا براي اين است که راه رفع ظلم را به مردم بفهماند، راه اينکه مردم بتوانند با قدرت هاي بزرگ مقابله کنند به مردم بفهماند. بعثت براي اين است که اخلاق مردم را، نفوس مردم را، ارواح مردم را و اجسام مردم را، تمام اينها را از ظلمت ها نجات بدهد، ظلمات را بکلي کنار بزند و به جاي او نور بنشاند، ظلمت جهل را کنار بزند و به جاي او نورعلم بياورد، ظلمت ظلم را به کنار بزند و به جاي او عدالت بگذارد، نور عدالت را به جاي او بگذارد و راه او را به ما فهمانده است. فهمانده است که تمام مردم، تمام مسلمين برادر هستند و بايد با هم وحدت داشته باشند.( پیر جمارانی)

*    *    *

  امام خمینی پیامبر تازهای نبود، اما از یادآوران بود، از مخاطبان انما انت مذکر، که عهد فطری مردمان با خدا را به آنان یادآوری کرد و بعد از چند قرن که از هبوط بشر در مصداق جمعی کلی میگذشت، چونان اسلاف خویش – از ابراهیم و اسماعیل تا محمد(ص) – دورهای از جاهلیت را شکست و عصر دیگری از دینداری را آغاز کرد. این عصر تازه را باید «عصر امام خمینی» نام نهاد، چنان که حق آن بود که اعصار پیشین را نیز به انبیا و اوصیا و یادآوران دیگر انتساب میدادند.(سيد مرتضی).

 

*    *    *

خدا ميداندكه راه و رسم شهادت كورشدني نيست و اين ملتها و آيندگان هستند كه به راه شهيدان اقتدا خواهند نمود و همين تربت پاك شهيدان است كه تا قيامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفاي آزادگان خواهد بود. خوشا به حال آنانكه با شهادت رفتند. خوشا به حال آنانكه در اين قافلة نور جان و سر باختند، خوشا به حال آنهائيكه اين گوهرها را در دامن خود پروراندند. خداوندا اين دفتر و كتاب شهادت را همچنان بر روي مشتاقان باز دار. ما را هم از وصل به آن محروم مكن.(پيرجمارانی)

اينان حافظان بعثت بودند

 

 

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢
تگ ها :