يک سوت ديگه مونده

هر چی به عيد نزديکتر ميشيم بيشتر مطمئن ميشم

خرعيسی گرش به مکه برند چونکه برگشت خرباشد

پس ديگه غصه نخوريم. خدا هم که نه برا عذاب آفريده و نه کسی را رها ميکنه. مگه نميگه از مادر هم مهربون تره. از هر مادري. پس نگرانی برای چي؟

اما فعلا که حافظه و تمرکزمون تعطيله. تفکر هم که بدون اين دوتا نميشه. پس بی خيال.

زهشياران عالم هر که راديدم غمی دارد

دلا ديوانه شو ديوانگی هم عالمی دارد

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٧
تگ ها :

رفت

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٧
تگ ها :

ماه رمضون ميگذره و ما بد تر از آن که بوديم

چقدر دلم برای ماه رمضون تنگ شده. خدايا چاره ای......... 

ما تنبليم درست. اما از قديم می گفتند خدا برای همه ميسازه.

عمرمون از نيمه گذشت. هيچی از ماه رمضون نفهميديم. نه اصلا هيچی نفهميديم. و البته نفهميديم که نفهميديم. اين را هم برای کلاس ميگيم که نفميديم. چون اگر فهميده بوديم که نفهميديم حتما يک تکونی می خورديم. اما حس تکون خوردن هم نيست. خدايا اين ماه رمضون هم تموم شد و ما مثل خر عيسی که به مکه ميبرند......

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٠
تگ ها :

 

نادعلياً مظهر العجائب تَجدْهُ عوناً لک فی النوائب کلُ همٍّ و غمٍّ سينجلی  بالهيَّتک يا الله بنبوتک يا محمد بولايتک يا عليُ يا عليُ يا عليُ يا عليُ ....

الحمدلله

*       *       *

اصلاح بعد از سوتي. دوستان منظور را بر داشت کنند. حالا ما با اين وضعمون يک غلط املايی هم داشتيم به بزرگواری ببخشند

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٧
تگ ها :

او که رفت

َدلم ميخواد فقط از او بگم. دلم ميخواد هيچوقت به اين داغ عادت نکنم. چقدر بده که انسان  اهل نسيانه. چقدر بده که انسان به همه چيز عادت ميکنه.

*   *    *

کلاس اول بودم. اول ابتدايی. هنوز هفت سالم تموم نشده بود. امتحانات ثلث سوم. امتحان فارسی داشتيم. کتاب فارسيم گم شده بود. يکی از سال پنجمی ها صدام زد. عباس آقای فرزين کارت داره. آقای فرزين معلممون بود. توی يک روستا که معلم از عزراييل ترسناک تر بود. فکر کردم فهميده کتابم گم شده. ترسيدم. پاهام را برای فلک آماده ميکردم. آقای فرزين بردم خونه. ناهار خونشون بودم. خودش و خانمش کلی باهام مهربون بودند. کلی نوازشم کردند. اما من نميدونستم موضوع چيه. بعد از ظهر با يک مينی بوس که کلی آدم توش گريه ميکردندو شيون ميکردند و هرکی يکی را صدا ميزد رفتيم کاشون. من نمی فهميدم چه خبره. هيچ کس هم به من نگفت بابات رفته سفر. بر ميگرده و از اين حرفايی که تو قصه ها ميخونيم. رفتيم يک جای شلوغ. کلی آدم بود. و کلی جعبه های چوبی. من و مادرم و بقيه که با ما اومده بودند مستقيم رفتیم سر يکی از اون جعبه ها. بعدها فهميدم که اون روز ۳۶ شهيد عمليات بيت المقدس را آورده بودند به شهرمون. و چند روز بعد از اون برای اولين بار معنای تابوت را فهميدم. وقتی از کنار زيارت رد می شدم و اون جعبه را ديدم، بهم ميگفتند اون تابوت باباته فهميدم به اون جعبه ميگن تابوت. از همه سالهای فبل از اون و يک سال بعد از اون تقريبا هيچی تو ذهنم نموند. همش پاک شد. امابعد از اون به غير از دعواهای بچه گونه هيچوقت نفهميدم که پدر يک چيزی هست که تو خونه لازمه و جاش خاليه.

 ۱۷ سال گذشت. من ۲۴ سالم بود. اولين باری که فهميدم يک جای خالی هست که نميشه پرش کرد. اونم وقتی بود که قرار شد خودم نقشش را بازی کنم. اما کم آوردم. بيش از يک ساعت گريه کردم. اونم فهميد من کم آوردم. پشيمون شد از کاری که از من خواسته بود. دوباره با اون تن خسته خودش رفت زير بار.

حالا اونم رفته. اما اين بار همش به خودم ميگم اينا کابوس بود. بيدار ميشی ميبينی هيچ اتفاقی نيفتاده. ميگم رفته سفر. رفته زيارت برميگرده. به دوری های طولانی مدت از او عادت داشتم. ميگم حالا ميری خونه ميبينی هست. حتما رفته بيرون خريد کنه که تلفن را بر نميداره... .

چقدر بده که آدم به همه چيز عادت ميکنه.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٤
تگ ها :

فرصت

يک سال پيش مهدی يک طرحی زده بود برای حکمت ۲۸۵ نهج البلاغه که طبق معمول کلی سرش غر زدم که بابا تو برا خودت کلی حرفه ای هستی اين طرح های کليشه ای چيه زدی و از اين حرف ها. اما اون طرح و حرفا باعث شد اين حکمت تو ذهنم بمونه.

فرصت، هرکه ندارد خواهد و هرکه دارد کار به آينده اندازد و کوتاهی نمايد

در اين چند روز گذشته بيش از هزار بار با خودم زمزمه کردم. به طوری که بعضی وقت ها فکر ميکردم سوزنم روش گير کرده. با هر بار تکرار فرصتی از دست رفته و کوتاهی ای در خدمت و آرزويی بر باد رفته را از ذهنم گذراندم. عجب فرصت سوز و حسرت سازيم ما....

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱۱
تگ ها :

 

خيلی نوشته بودم اما همش پاک شد. حتما نبايد مينوشتم. حتما باز هم زيادی زرت و زورت کرده بودم. برا همين فقط قسمت تشکرش را دوباره مينويسم. اينکه شرمنده همه دوستان هستم و ممنون از هم درديشون. اميدوارم هيچوقت محتاج اين همدردی ها نشوند اما برای من خيلی آرامش بخش بود. انشالله اونايی که هنوز مادرشون در کنارشون هست خدا بهشون ببخشد و اونا هم فرصت قدرشناسی را از دست ندهند. اونهايی هم که همدرد هستند خدا مادرشون را غريق رحمت بی پايان خودش کند. بقيه باشد برای بعد.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٠
تگ ها :