خرمشهر را خدا آزاد کرد

22سال پیش بود  ‌.
زن بغچه ای نان روی سرش بود و می آمد به سمت خونه . مثل توی فیلم ها .
اون روزها مردم روستا هنوز نان خودشون رو خودشون می پختند . البته مثل قدیمترها تو هر خونه ای یک تنور نبود . توی روستا چند تنور بود که تنورهء اونها با خاک رس و موی بز درست شده بود تا بتونه تحمل کنه اون گرما رو بدون اینکه ترک بخوره.و چند تا شاطر هم.مثل آسیابهای قدیم نوبتی بود . مردم به نوبت می رفتند و نون یک تا دوماه آینده شون رو می پختند . اون روز هم نوبت زن بود که نان خانواده را بپزد . آخه مردش خونه نبود . زن جوون بود ، اما مرد خونه اش نبود .
مرد خونه اش چند سال توی شهر زندگی می کرد .  بافندگی داشت . تا اینکه پیرش حکم به بازگشت جوونهای روستایی به روستاها برای آباد کردن اونا داد . مرد هم بساط راحتی زندگی اش رو فروخت . دست زن و بچه اش را گرفت برگشت روستا . آخه اون روزا رضایت پیر رو به دست آوردن از هر واجبی واجب تر بود . بساط گله داری و کشاورزی پهن کرد .
اما یک دفعه همه چیز به هم ریخت . حکم جدیدی رسیده بود . مرد باید می رفت . پیر فرمانی تازه داده بود .
نگهداری مونده ها و پخت نون مونده بود برای زن.  زن نباید کم می آورد. مردش بهش اعتقاد داشت .

22 سال پیش بود .
زن بغچه ای نان روی سرش بود و می آمد به سمت خونه . مثل توی فیلمها .
سر کوچه که پیچید، رادیو روشن بود،  داشت مارش عملیات می زد؛
شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شیر مردان ارتش و سپاه ...
زن نشست،  بغچهء نون افتاد . زن داشت گریه می کرد، جواب هر کسی که می پرسید « چی شده؟»  فقط یک جواب داشت « نمی دونم ، اما میدونم یک اتفاقی افتاده ».
اتفاق افتاده بود . یکی دو روز بعد همه فهمیدند.« خرمشهر آزاد شده بود» اما بهای این آزادی را زنهایی مثل او داده بودند . شاید به همین دلیل بود که هیچ تصویری از شادی های اون روز توی ذهن بچه های زن نمونده بود . شاید به همین دلیل بود بچه ها هر وقت تصاویر شادی مردم را در اون روزها می دیدند ، با تعجب نگاه می کردند .

22 سال گذشت .
 حالا دیگه زن هم نیست که به یاد مردش مجلس بگیره . شاید رفته به مردش گلایه این همه سال تنهایی رو بکنه . شاید فکر کرده وظیفه اش را کامل انجام داده که رفته ...

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۳
تگ ها :