آن شاه بی سپاه

دهه اول اومد و رفت. با اخلاصی که تو بعضی از این بچه های امسال بود برنامه های امسال خيلی خوب بود. به این بچه ها بد جور حسودیم میشه. طبق معمول شب عاشورا جای بعضی ها خالی بود. يادشون بوديم. مخصوصا اونايی که اين نزديک ها نبودند.

يک عده از دوستان  هم مثل خيلی از وبلاگیها فقط بلدند غر  بزنند. اولين حرفشون بعد ازسلام و حتی قبلش اين بود که تو چرا دست از سر اين دانشگاه بر نميداری. منم دوباره همه اون توضيحات پارسال را میدادم که من نيستم دانشگاه و در حد شرکت تو برنامه های هيات سر میزنم. مثل اينکه واقعا ما خيلی جا ميگيريم.

شب آخر يکی از کوچولوهای هيات ( سيد محسن عزيز)داشت نقلی از يکی ميکرد که من درحد يک جمله ای که داشتم رد مي شدم شنيدم. اگر خودش رد شد از اينجا اصلش را خواهد گفت. تو اين مايه ها:

شب  آخر مراسم يک چيزی تو مايه های شب عاشوراست که حضرت به يارانش فرمود من بيعتم را از شما برداشتم ميتونيد بريد. اينجا هم يک جورايی اجازه رفتن دنبال زندگی عادی را به خادمان خيمه صادر میفرمایند که میتونید بريد تا سال آينده. اون بنده خدا که نميدونم کی بود که از حالت محسن حس کردم آدم بزرگی بود گفته بود مواظب  باشيد که نريد از خيمه بيرون.

من اين جمله را شنيدم. احتمالا  ادامه اش یک همچین چیزی میشه: این اجازه برای اونایی هست که پای کار نبودند و اومده بودند دنبال غنیمت (فرض کنید حتی حاجات معنوی که دیگه خیلی هم باکلاس باشه). این همون قصه شب عاشوراست. این اجازه فقط مال محبین حسینه. دوستدارانی علاقمند به دوستی کم هزینه.  خيلی ذهنم مشغول اين جمله است. تا حالا اينطوری نگاه نکرده بودم. شب آخر ميگفتيم هرچند با حسرت که تموم شد. اما تمام سال توی اين خيمه بودن همه زندگی آدم را منهدم ميکنه. تو اين چند روز حتی فکر کردن و برنامه ريزی آدم هم تحت تاثير اين ايامه.  دوستدار، مرید، فدایی، پیرو، امیر...
ميشود آيا؟

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۳
تگ ها :