ديگر از همه چيز اين شهر خسته ام. کسی کاری در گوشه ای دور افتاده در کنج کوير يا بالای جنگل سراغ دارد. يا جايی شبيه سار ما.

به قول جواد بد دوره ای است آقا، بد دوره ای.

نميدانم از شلوغی و آلودگی اين شهر خسته ام يا از شلوغی و آلودگی آدم های اين عصر. کاش همين چند نفر را هم در اين شهر نداشتم تا راحت تر توبره چوپانی بردوش از اين شهر و مردم اين عصر ميبريدم. و به دوردستهای دور ميرفتم.

کاش کودک روستايی شهر نديده و ساده دل می ماندم. يا حد اقل اگر پايم به شهری رسيد پای هيچ شهری به دلم نميرسيد

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٤
تگ ها :

 

آرامش با آرام بودن يکی نيست، هست؟ چقدر عاشق آرامش يک نا آرام بودم. اما ظاهرا به جای آرامش آرام بودن نسيب ماست. چقدر از آرام بودن متنفر بودم.

ديگر نيستم. يک آرام بی آرامش در اين دنيا چقدر بی خاصيت هست.

دلم به چيزهايی آرام ميشد که ديگه خيالند.

يعنی بايد از همه گذشته بريد؟

هنوز هم اون حرف حاج آقا اشجع آزارم ميده از حسادت.

"ما نسل خوشبختی بوديم چرا که همه عمرمون را با آرمان گذرونديم."

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٩
تگ ها :