نسيمي جانفزا مي آيد

صاحب خانه همتش پذیرایی و تعظیم مهمان است اما محرم خانه خادم خانه است. اوست که مورد وثوق خانه است و ارج قربش بالاتر. اوست که همیشه در خانه است و اجازه حضور همیشگی دارد و مورد اعتماد است.

صحبت های حاج آقا صدیقی در جمع بچه هایی که جمع شده بودند برای شروع کارهای محرم و برپایی تکیه در مسجد دانشگاه چنین مضمونی داشت. این مضامین بیش از آنکه بشارت باشد انذار است. می ترساند آدم را. ولگردی و یله بودن دل و چشم و زبان جدا از جفایی که به خودمان است خیانتی است به اعتماد و عنایت صاحب خانه. رخصت ورود به کسوت خادمی داده و ما رعایت احترامش را نمی کنیم. به اسم او می شناسندمان و هیچ نسبتی با اخلاق او نداریم . برای فرار از خیانت عقب بایستیم یا افسار دل را بچسبیم؟

توی این خیمه بزرگ شدم و از بچگی در یک خوف وحشتناک بودم که حجت بر ما تمام است و هیچ توجیهی پذبرفته نخواهد بود. به این جمله که میرسیدم سیستم هنگ میکرد. کاش در وضعی نبودیم که حجت بر ما تمام بود یا کاش میتوانستیم سوار بر خودمان باشیم. ارباب رهایمان نخواهد کرد، هرچند که بی حیایی کرده  باشیم. رها خواهد کرد؟

 

 تکیه امسال هم برپا شد. جاي خيلي ها خالي بود.  برنامه ها از امشب شروع میشود. ساعت 8. دهه اول حاج آقا صدیقی سخنران خواهد بود. بچه ها در تلاشند اگر این پرت های خروجی دانشگاه باز شود پخش آنلاین را امسال راه اندازی کنند. 

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳٠
تگ ها :

يلدا که خيلی وقته گذشته

ما داشتیم این بازی بچه ها را میخوندیم و لذت میبردیم که یک هو دیدم رفیق شفیق ما را امر فرمودند. با همه تنبلی چون همیشه امر ایشون بر ما مطاع بوده و هرچند با تاخیر بازی را دیدم این چند تا را می نویسیم. چه کنیم رفیق است دیگر. از وقتی آن یکی رفیق ما را (یعنی ام بی ایی ها) را متهم کرد به بیکاران وبلاگ نویس تنبل تر شدیم برای وبلاگ نویسی و خوانی. ولی حالا:
1- از بچه گی به همه چیز دیر میرسیدیم. کلاس اول را از اواخر آبان شروع کردیم.  به حساب شناسنامه متولد اسفند بودم وقاعدتا نمیتوانستیم ثبت نام کنم اما از آنجا که پدر هول بود و راه های نرفته خودش را از ما میخواست خودش یک چیزهایی یادمان داده بود و معلم روستا هم که مارا دیده بود پذیرفته بود که برویم سر کلاس. این بود که اواخر آبان کلاس اولی شدیم. خرداد که شد هیچکدام نبودند. همسفر رفته بودند
2- اولین تنبیه ما هم مال همان کلاس اول بود توسط معلمی که یار غار پدر بود. مشق شب تا 10 نوشتن بود اما از ما  اصرار که من تا 50 مینویسم و معلم انکار که تا 10 بس است.  شب تا 40 رسیده بود خوابمان برد صبح به تند تند مینوشتیم که تمام شود غافل از اینکه خبر به معلم رسید که مشق هایش را صبح نوشته و خودکاری که به تنبیه بین انگشتانمان فشار داده میشد. هرچی هم قسم خوردیم که تا 40 نوشته بودیم فایده نکرد. این هم عاقبت خود شیرینی.
3- سوم ابتدایی بودیم که فهمیدیم کتک و تهدید ما را جری تر میکند. چطور؟ معلوم است دیگر. یک بار دفتر مشق مان خانه مانده بود یا گذاشته بودیم. معلم به جرم مشق ننوشتن فلک مان کرد و همان باعث شد که بگوییم دیگر مشق نمی نویسیم. همین هم شد تا آخر سال که معلم مذکور اخراج شد. حتی تا زانو تو برف کردن و بعد تسمه پروانه بر کف پا زدن هم افاقه نکرد. جای همه خالی تا آخر سال هر هفته شاگر اول کلاس  کف کلاس خوابانده می شد و فلک می شد ولی فایده نکرد. بچه یتیم را هر ننه قمری میتواند بزند دیگر و کسی هم اعتراضی نمیکند. همان باعث شد دیگر هیچوقت  دست از کله خری بر ندارم تا اینکه قدرت لنگه کفش را درک کردم.
4- علیرغم این کله شقی آدم بسیار خجالتی بودم و هنوز هم فکر کنم هستم. همین که موقع حرف زدن چند نفر به من نگاه کنند سرخ می شوم و به تته پته می افتم. در جاهایی که فکر کنم حرفی جدی برای گفتن ندارم جرئت خالی بندی ندارم.
5- تابلوترینش اینه که دبیرستان را چپ گرا تموم کردیم و باکتاب های سید حسن ابطحی و  نوارهای سروش حال کردیم دو سه سال که از دانشگاه گذشت دیدیم ما را  تو دانشگاه راسنی دسته بندی کردند در حالی که تا سالها بعد تو شهرمون  و فامیل ها ما را چپ میشناختند. همش هم به این خاطر که از هاشمی و کرباسچی خوشمان می آمد
6- اصلی ترینش هم اینه که با اینکه از کارهای دقیقه نود متنفرم هیچ کاری را قبل از دقیقه نود نکردم حتی کنکور خواندن را.  به جز سال اول MBA که جو گیر شده بودیم خیلی انگشت شمار پیش اومد که جز شب امتحان  وقت دیگه درس بخونم. این نوشتن هم یک نمونه دیگرش

کسی را هم دعوت نمی کنیم چون خیلی گذشته و خودمون هم خیلی دیر رسیدیم

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٥
تگ ها :