- لحن گفتن را به نوشته منتقل کردن ممکن نیست یا ما نمی توانیم

- مطلب وبلاگی باید کوتاه باشد و مجبوری خیلی از توضیحات را حذف کنیم

- خواننده ها از تیپ های مختلفی هستند و پارادایم های ذهنی مختلفی دارند و  برای انتقال یک مفهوم  باید به روشهای مختلفی آن را بیان کرد یعنی از یک نوشته مفاهیم گوناگونی برداشت میکنند.

- به این وقتی اضافه می شود آدم هایی که در حین خوندن مطلب دارند به جای سعی در کمک به نویسنده در انتقال مفهوم مورد نظر، میگردند دنبال جایی که باید اون  گیر بدهند حالا  یا به خاطر ابراز وجود ناشی از خود کم بینی یا از مشکلی که با شخص گوینده دارد

 نتيجه مي شود:  جای بحث جدی توی وبلاگ  به شدت تنگ می شود.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢۸
تگ ها :

اليس الصبح ....

بسم الله الرحمن الرحيم

إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ

وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا

 فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا

صدق الله العلی العظیم

فقط برید تو کف پارگراف آخر سرمقاله روزنامه محبوب

----------- پي نوشت

آقا گاف  که شاخ و دم ندارد. بعد از خواندن مطلب تنها چيزي که به ذهنم آمد همين بود. از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم. ديروز که خواندم هرچه تلاش کردم شماره روز شرق را ببينم به لطف اينترنت مان نتوانستم. چون فقط شماره هاي روز قبل را مي آورد. من هم که شرق را کم اينترنتي ميخواندم فکر کردم شماره روز را با تاخير روي سايت ميگذارد. از برکات پارس آن لاين است ظاهرا کش ميکند. من هم چنين گافي را از اين سايت فردا انتظار نداشتم گفتم حتما مال شماره امروز شرق است (يعني همانروزشان). پس گذاشتم. بعد از کامنت ها ي دوستان که امروز رفتم شماره ديروز را چک کردم ديدم چنین چيزي نيست. زنگ زدم به يکي از بچه های فرداکه چي هست اين مطلب. خودشان هم متوجه گافشان نشده بودند. ميدانيد سرمقاله مال کجا بود؟ جمهوري اسلامي. ظاهرا اصلاح کردند

بک جورايي بيانگر ميزان غافلگيري من هم هست از چنان سرمقاله اي در چنان روزنامه اي.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢۳
تگ ها :

کورش و من

کورش از دست من عصبانی است اما من حق ندارم.
ایمان از دست من عصبانی است  اما من حق ندارم.
رضا، حامدها و .... اما کسی به من حقی نمی دهد.
بگذریم که خیلی ها دیگر به کلی از ما نا امید شدند.
کورش
حرف هایی توی گلویش گیر کرده بود همه­اش را یک جا زده، درست و غلط قاطی. این قاطی بودن یک جور روش است. حرف­های درستی که اراده نادرست از آن شده. هرچند کورش چنین اراده­ای را قبول ندارد. خیلی ها را خوشحال کرده این مطلب. بیشتر خوشحال شده­ها از این خوشحال شده بودند که مثلا پوزمذهبی­ها را زده. خیلی هم عصبانی شدند. بعضی­ از این عصبانی شده­ها  چون کورش را نمی­شناختند تند رفته­اند.
کورش اذیت شده، به خودش گفتم حقت بوده.  اما خداییش اینطور نبود.
کورش را میشناسم، سال­هاست. به او اعتماد دارم و وقتی به من گیر میدهد با دقت گوش می­کنم لذت می­برم از گیرهایش. کم از انتقادهایش ناراحت شده­ام. شاید به این دلیل است که هیچ غرضی پشت حرف­هایش نمیبینی.  یک جورهایی حق برادری به جا می­آورد. در این مطلب هم یک گیری به من داده. درست بود حرفش. آخر قرارمان نان و ماست دانشجویی بود. فکر می­کرد از این قسمت مطلب ناراحت شدم. اشتباه فکر می­کرد. چون تا خودش نخوانده بود برایم متوجه این قسمت مطلب نشده بودم. خودم که می­خواندم این بند را ندیده بودم اصلا. مثل همیشه از انتقادش کیف کردم. کورش از آن رفقاییست که برای آدم نعمت است. از آدم هایی که از امثال من خیلی مذهبی­تر و مطمئن­تر است. کمترین نمودش در نحوه برخوردش با مخاطبین وبلاگش هست و احترامی که برای آدم­ها قائل هست. فقط کاش اینقدر که برای بقیه حق اشتباه کردن قائل هست برای امثال ما و امثال بچه های بسیج هم قائل بود. البته باز هم میگویم حرفش درست است. گند زدن این دو دسته به حساب های دیگر گذاشته میشود و بنابراین باید بیشتر مواظب باشند

***

اینطور که کورش نگران عدم مجوز برای  استفاده از عنوان اسراییل در نشریات و مراکز خبری است اگر کسی کورش را نشناسد فکر میکند تمام مشکلات کورش با رسمیت دادن به اسراییل حل می­شود. در صورتی که من که کورش را میشناسم چنین برداشتی ندارم. اما این موضوع چه ارزشی برای هزینه کردن دارد که کورش میکند. کورش بهتر از من میداند پذیرفتن یک چیز به عنوان یک واقعیت خارجی با به رسمیت شناختن آن به عنوان یک فرایند سیاسی خیلی فرق دارد. عصبانیت کورش از عملکرد صدا و سیما و سیاست گذاران رسانه ای کشور که حرف درستی هم هست به بچه های بیچاره جنوب شهر که عشقشان امروز حزب الله است چه دخلی دارد. من هم مثل او امیدی به زانتیا سواران برای روز حادثه ندارم. برای همین هم تلنگر کورش به خودم را پذیرفتم.  اما مگر چند درصد از آنها که میدان فلسطین بودند یا جلوی سفارت از زانتیا و ماکسیمایشان پیاده شده بودند. اما همانها هم به شرط اینکه احساس نکرده باشند چقدر ایثار کردند برای حزب الله و چند دقیقه بدون کولر ماندند شرف دارند بر آنها که نشستند و تماشا کردند و گاها از ضعیف شدن حزب الله که ضعیف شدن ایران هم هست خوشحال شدند. این دسته حتی از کشته شدن مردم بی­گناه هم چون فکر می­کردند به تضعیف جایگاه حزب الله می انجامد ناراحت نشدند.

***

چرا اینقدر این آدم­ها را دست مالی می­کنیم. تلاش می­کنیم تبدیل به مال کنیم­شان و به مالکیت خودمان در بیاوریم. همه وجه­های آنها و کلیت اندیشه­شان را یک جا ببینیم. آوینی اگر با بهنود مصاحبه می­کرد نمازجمعه­اش و تهجدهای شبانه­اش و راهپیمایی رفتنش هم ترک نمی­شد.البته اگر حلزون­های خانه به دوش می­نوشت هیچکاک همیشه استاد هم می­نوشت.  امام موسی صدر اگر کار دیپلماتیک میکرد امل را هم راه می­انداخت. فرق امثال اینها با ما این بود که ایمان داشت ایمان راستین. چنین مومنانی را نمی­شود در قالب خاصی ریخت و کوچکشان کرد. ما چون نمی­توانیم قد آنها بشویم تلاش میکنیم آنها را قد خودمان کنیم. نشناختن حق بزرگان کفران نعمت یک ملت است.

***

ایمان دادش در آمده که از هم دور شدیم. خوش انصاف من دور شدم ؟ امروز کار دیگری از دستم بر نمی­آید فقط میتوانم جلوی سفارت داد بزنم. شاید چون همیشه تلاشم بر کنترل بچه ها  در این گونه موارد بوده از اینکه این دفعه خودم محرک شدم تعجب کردی. البته اینبار هم اگر نیروی انتظامی مقاومت نمیکرد خودمان مواظبت می کردیم. خسته شدم اخوی. بی بخار شدیم  و از آرمانهامان فاصله گرفتیم. مطمئنم چنان که کورش گفته فقط از سر کم گذاشتن درجای دیگر نبوده. امروز کار دیگری از دستم بر نمی­آید.

----------------

بعد از تحریر:

این قسمت بند دوم مطلب بود. روزی که مطلب را پست کردم اینقدر پرشین بلاگ بازی در آورد که دفعه آخر فکر کردم کامل فرستاده دیگر چک کامل نکردم. امروز داشتم کامنت ها را میخواندم دیدم این قسمت مطلب را از بس تکه تکه گرفت پست نشده. دوباره گذاشتمش:

احسان رضایی را فقط از مطلب­هایش می­شناسمش، حرفی زده بود در شماره قبل همشهری جوان. حرف مهم و جدیدی نبود. مستقل از زمان و مکان چیز قابل توجهی نبود. اما در زمان انتشار و جای انتشار حساسیت برانگیزش کرد. از نظر من در این برهه از زمان حرف مزخرفی بود. با شناختی که از مطلب هایش داشتم تعجب کردم گفتم احتمالا چیز دیگری میخواسته بگوید درست جمع نشده مطلب و البته سر علی شلوغ شده و هوشیاری اش کم. استدلال­هایم در تلاش برای کاهش حساسیت­های برانگیخته شده مشابه حرف های کورش معطوف به «من قال» بود.  اما مقایسه کورش با مطلب فاتح صبرا و شتیلا کاملا اشتباه است. هستند بعضی که فقط دنبال گیر می­گردند ولی همه دوستانی که اعتراض کردند به مطلب احسان این گونه نبودند. البته حرف علی کاملا درست بود. باید بچه­ها مستقیم هم اعتراضشان را به علی و بقیه دوستان می­گفتند. اما خودشان هم فکر نمی­کردند اینقدر بالا بگیرد. کورش چون از کیهانیان متنفر است مجبور شده از اشتباه هم دفاع کند. اگر نخواهم بپذیرم مطلب، برداشتی برخلاف آنچه من برداشت کردم میخواسته بگوید و نتوانسته، باید میگفتم احسان ندیم سلطان است نه ندیم بادمجان. پولش را میگیرد مطلبش را مینویسد مطالب قبلی هچ نسبتی با شخصیتش ندارد. اما بعید است از بچه­هایی که ما می­شناسیم

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱۸
تگ ها :

 

برو بچ ترتیب یک تجمع جلو سفارت انگلیس را دادند برا جمعه بعد از نماز. همه اونایی که تهران هستید برید. دست خالی هم نرید. حداقلش گوجه گندیده است. فقط خرج انفجارش بالا نباشه کار دست بچه ها بده. آماده کتک خوردن هم باشد. برو بچ دارند بمب ۱۰۰۰ کیلویی میخورند چهارتا باتوم که دیگه ارزش این حرفا را نداره. حیف که من نیستم سنگر خوبی برا دو سه نفرتون میشد

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٠
تگ ها :

گويي سواري ميرسد

روزهای قبل از حمله آمریکا به عراق را یادتان هست؟ غوغای لیبرالیسم و دمکراسی خواهی آمريکايي چه ميکرد در ايران!. يادتان هست کمتر از چند ماه ديگر حتي بي حياترين ها هم جرات ابراز اين خواسته شومشان را نداشتند. سيطره رسانه اي و حرکت تبليغي آنها چه چهره زيبایي ساخته بود از آنها. چهره دژخيمشان  را مثل مهربان ترين مادر گريم کرده بودند. ترسيده بوديم. اما همه بافته هاشان با اشتباه خودشان يک شبه بر باد رفت. مستانه از پايان تاريخ و آخرين مسير دم ميزدند. و دروغ بودن ادعاها و دمکراسی خواهی و نگرانی شان را برای حقوق بشر خودشان با اشتباهاتشان بر ملا کردند. زحمتي که بعيد بود ما بتوانيم از پس آن بر بياييم.

مدعي بهترين راه حل براي جامعه بشري نيستيم اما مدعي حرکت در ابتداي مسير آخر و تنها راه هستيم و ایمان داریم که او خواهد آمد تا آخرين راه دقيق ترسيم کند.

چقدر ترحم بر انگيزند اين جماعت. بدشان نمي آيد بگويند مقصر اين فجايع حزب الله است. عمروعاص را يادتان مي آيد در صفين. ميگفت مقصر علي است که عمار را به ميدان جنگ آورده.

دلمان و دلشان گرم است به رهبری پير قوم وعنايات او که خواهد آمد.

نقل است که پرچم يمني به حق نزديک تراست از پرچم خراساني. رو به مکه که بايستي اين پرچم ميشود پرچم يمين لشکر. شايد در اصل پرچم يمين بوده؟

گردي به پا شد در افق               گویی سواری میرسد

***

يک علامت تعجب بزرگ می ماند بر صداقت آنها که به سيد حسن مي بالند اما به آنکه سيد حسن به او ميبالد مي تازند.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۸
تگ ها :

 

برخورد مستقيم با يك انديشه و تلاش براي نابود كردن آن از طريق مواجهه مستقيم و آشكار مخصوصاً زماني كه ‏اين انديشه قوام و بنيان محكمي داشته باشد هيچ وقت با موفقيت همراه نيست‎. ‎ معمولاً حرفه‌اي‌ها در اين موارد از مكانيزم كارا و توانمندي استفاده مي‌كنند: تحريف‎.‎

اين تحريف حداقل دو شكل كلي مي‌تواند داشته باشد‎:

‎ ـ برداشت‌هايي انحرافي از آن يا به بياني ديگر پيچاندن آن در تفسير به‌راي‌هاي عجيب از يك بيان صريح و به قول ‏معروف پشتك‌هاي فلسفي و وارونه جلوه دادن آن با پيچيدن در مثال‌ها و‎ ‎استدلال‌هاي بي‌ربط‎.‎

ـ تاكيد بر روايت داستاني و تبديل صاحبان اين انديشه به شخصيت‌هاي تراژيك يا حماسي و يا... و مخفي كردن ‏انديشه در پس داستان و به فراموشي سپردن آن‎. ‎

تلاش ابطحي در آن متن استفاده از هر دو روش بود. كافي است شما كمي با ادبيات آخوندي هم آشنا باشيد تا ‏راحت‌تر بفهميد نخوت وغروري را که من از آن دم زدم‏‎.‎

 طبيعي است آدم تحصيلكرده در معتبرترين دانشگاه‌هاي دنيا احتمالاً دانشمند بزرگي باشد، اما اينكه فلاني آدم بزرگي ‏بود چون در آمريكا تحصيل كرده، تلاشي است در پوستين وارونه پوشاندن به‎ ‎الگوها.

‏‎ ‎ تلاش براي استفاده از روايت داستاني ماجرا در همه متن موج مي‌زند. ابطحي در پناه توجيه گزيده‌گويي، چرايي ‏كارهاي چمران را خط مي‌زند، آنجا هم که به چرايي کارش اشاره مي‌کند محملي‎ ‎است براي تحريف جدي در منش ‏چمران‎.‎

راستي چرا يك تحصيلكرده در معتبرترين دانشگاه‌هاي جهان و با بالاترين مدارج علمي و درآستانه بالاترين ‏افتخارات و امكانات به همه چيز پشت پا مي‌زند. تلاش براي سرپوش گذاشتن بر اين‎ ‎چرايي، تصوير صاحب عمل ‏را چگونه در ذهن آدمي شكل مي‌دهد؟ اين کار بدون درنظر گرفتن نگاه و فلسفه چمران کاري عبث مي‌نمايد که ‏صاحب عمل هم نبايد آدم توانمندي باشد‎.

‎شايد ابطحي چون در خانواده‌اي بزرگ شده كه عرفان، «دكان» بوده، عارف بودن چمران را به سان يك شغل ‏مي‌بيند كه در كنار شغل ديگر چمران كه از ديد او «چريكي» است همديگر را‎ ‎بالانس مي‌كنند و مي‌شود چريک ‏آرام. عجب ترکيب پر از تضادي‎. ‎

 چمران عقده ماجراجويي داشت كه عشق استمرار جنگ‌هاي چريكي باشد؟ اصرار بيش از حد بر كاربرد چريك ‏چيست؟ چند درصد از فعاليت‌هاي چمران چريکي بود در لبنان؟ سرپرستي خانواده‌هاي‎ ‎بي‌سرپرست؟ راه‌اندازي ‏مجتمع فني؟ روشنگري‌ها و سخنراني‌هاي آتشين‎.‎

چرا مي‌ترسد بگويد چمران چرا به لبنان رفته بود؟ چمران مگر به خاطر صدر به لبنان رفته بود كه حالا با گم شدن ‏آن پير فرزانه مثل پاندول وسط هوا معلق بماند و فكر كند حالا بايد از كدام تابعيت‎ ‎استفاده كند‎.‎

چه چيز باعث مي‌شود كه حتي يك بار هم به چرايي كارهاي چمران پرداخته نشود جز همان روايت داستان‌گونه و ‏البته به اضافه ادبيات آخوندي‎.‎

چرا چمران به لبنان رفت؟ چرا در كنار صدر قرار گرفت؟ چرا به ايران آمد؟ چرا جنگ چريكي؟ چرا كار علمي ‏در آن عالي‌ترين سطح را رها كرد؟ در لبنان چمران چريك بود فقط؟

 آيا چمران فكر مي‌كرد در جنگ تمام عيار يك كشور عليه يك كشور با جنگ چريكي مي‌توان پاسخ گفت، يا انتخاب ‏تاکتيک موقت بود به دلايلي كه ابطحي از گفتن آن طفره مي‌رود‎.‎

ابطحي از آن قماش است كه تلاش مي‌كند از هر نمدي كلاهي براي خود ببافد. اين رويه سياست‌بازان است كه در ‏همه جناح‌ها هست‎.‎

 تلاش براي مويدي بر رفتار خود قراردادن عملكرد ديگران حتي اگر به صورت آشكار در تضاد با وي و اهدافش ‏باشد‎.‎

چمران افتخارات علمي در آن سطح را رها كرد چون نتايج افتخاراتش به استيلاي بيشتر ظالمان مي‌انجاميد، ‏فلسفه‌اي که ابطحي اعتقادي به آن ندارد. ترجيح داد به جاي خدمت به سلطان به خلق‎ ‎خدا خدمت كند. چمران مومن ‏بود به خدا و دين خدا و مومن در هيچ قالبي نمي‌گنجد. هر روز به اقتضای وظیفه ای که بردوش خود احساس می ‏کند نقشی به عهده می گیرد ولی هیچ کدام از این‎ ‎نقش ها او نیستند. او آرمانی است که در پرتو آن وظایفش تعربف ‏می شود‏‎.‎

تلاش براي مخفي كردن نگاه «وظيفه‌محور» و تبديل چمران به يك آدمي كه علايقي «ماجراجويانه» دارد و عشق ‏‏«چريك بازي»، باعث مي‌شود بازخواست مخاطب از او از بين ‌برود که «پس‎ ‎تو چي براي عرضه داري».

خوب ‏چمران علاقه به كار چريكي داشته من هم ترجيح كار سياسي داشتم. برای اینکه مطمئن شوید مثل هم هستیم ‏هردومان با جریان های غیر تندرو همراه هستیم‎. ‎ شما هم دیگر نپرس جریان تندرو یعنی چی و غیر تندرو یعنی چه. همه چبزمان هم در همان غیر تندرو مشخص ‏است. یک هدف یک روش و .... اما یک تفاوت هم داریم، او همه استعدادش را با‏‎ ‎كشته شدن در يك جنگ از بين ‏برد و من ماندم براي خدمت به خلق خدا. در آخر هم یک تقدیر میکنم که کسی فکر نکند مشکلی با آدم های بزرگ ‏دارم‎.‎

اگر اشتباه نکنم « قابل تقدیر» وقتی به کار برده میشود که کسی خدمتی می خواهد بکند اما نمی تواند یا حتی کمی ‏خرابی هم به بار می آورد این جور مواقع میگویند به هرحال زحمتش قابل تقدیر‎ ‎است. یک نوع لطف در آن ‏مسستتر است. این آن غرور و نگاه از بالا به پایینی است که این خود شیفتگان را کشته است.‏ ‏ این اسطوره ها چه نیازی به ملت دارند؟ این تاریخ و ملت است که محتاج‏‎ ‎این اسطوره ها هستند‏‎.‎

عجيب است که چمران هيچ‌وقت دفاع از سرزمين ايران را دليل آمدن و ماندن خود ندانست، هرچند دفاع از ‏سرزمين اثر کار او بود‎. ‎‏ ‏ چمران وقتی هم لباس رزم میپوشد مجاهد راه حقیقت است نه چریک.‏

 چرا فراري هستند از گفتن حقيقت؟

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۳
تگ ها :