نویسنده مینویسد، اصلا تفاوت سنت و مدرنیسم چیزی است شبیه به همین سولاخ خلاهای قدیمی  و سولاخ توالت های فرنگی که با همه تفاوت معماری، یک کارکرد دارند؛ تازه یک جورهایی ته شان به هم وصل است

------------------

پ.ن0: کتاب های امیرخانی رمان است؟ من بیشتر یاد جلسات دور هم نشستن های خوابگاه و دری وری گفتن ها و خوش بودن ها می افتم. یک سر تا نصف کتاب را می شود یکباره رفت

پ.ن1: عباس یک رنگی هم بعد از سالها وبلاگ را انداخته و به سرعت در حال به روز کردن است. یادش به خیر چقدر سر شعر "زمستان است و دل بر ماتم مرداب می گرید" ش اذیتش میکردم

پ.ن2: دارم تلاش می کنم به حوزه سیاست کاری نداشته باشم اما اون مثل خیک روغن وسط رودخانه ول کن ما نیست ظاهرا

پ.ن3: وقتی ما در دو پارادایم ذهنی هستیم چگونه باید سر یک موضوع بحث کنیم؟ من بروم در پارادایم او حرفش را بهمم بیایم در پارادایم خودم جواب بدهم یا او بیاید. اصلا اگر من در پارادایم او جواب بدهم که یعنی پارادایم او را پذیرفته ام. و حرف من در پارادایم او قابل اثبات نیست. چه باید کرد.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
تگ ها :

 

از روز اول که وارد این شهر دراندشت شدم اولین چیزی که من را متنفر کرد ترافیک وحشی و اعصاب خورد کن آن بود.
هروقت به اقتضای صله رحم مجبور به سر زدن به بستگان میشدم حوالی نیمه شب خداحافظی میکردم تا عرض شهر از شرق تا غرب را حداقل در برگشت بی ترافیک طی کنم و این تنها استدلال من بود که بستگان با شناختی که از من داشتند برای نماندن تا صبح میپذیرفتند.
ترافیک های امروز به لطف اتوبان های متعدد از ترافیک های اوایل دهه هفتاد خیلی بهتر است اما ما دیگر پیر شده ایم و همان یک ذره اعصابمان هم به فنا رفته. این شد که بی خیال کلاس و دیسیپلین شدیم و برای فرار از ترافیک هر روزه رفتیم سراغ همان اسب راهوار قدیمی و با توجه به تجربیات قدیمی برای اینکه پشت جوی های کوچک و جدول گذاری خیابان هم گیر نکنیم انتخابمان شد یک موتور کلاس کراس. رفت آمدمان راحت تر از اواخر دهه هفتاد شد اما هوس های جوانی هم گل کرد دوباره!
بین اتوبان حکیم و خانه ما مجموعه زمین های لم یزرع هست که قرار بوده ادامه پارک جنگلی پردیسان باشد ولی تا امروز بیش از چند درختچه کاج در حال خشکیدن چیزی به آن اضافه نشده است. این شد که تحریک شدم برای میانبر کردن مسیر و کمی هم تفریح این مسیر را امتحان کنم و حداقل در بخشی از مسیر بی خیال شهر و محدودیت های شهری بشویم.
در این مسیر از یک تپه هم باید رد میشدم. از دور کار سختی به نظر نمی آمد. یک شیب 45 درجه 100 متری بود. برای همین هم گاز را تا ته گرفتم و زدم به مسیر و از اون بالا ته دره کناری را نگاه کردم. اگر پشه های اون پایین اذیت نمیکردن و مردم بالادست فرحزاد نشین آب را اینقدر کثیف نمیکردن کنار رودخانه جای خوبی برای قدم زدن و تفریح بود.
بالا رفتن از مسیر در دفعه اول شناخت من را از مسیر کامل کرد. وسط راه یک مسیر دو سه متری با شیب 60 درجه دارد جایی که موتور آخرین نفس هایش را کشیده.
فردا دوباره این مسیر را انتخاب کردم. پای تپه که رسیدم در حال فکر بودم روی اون دو-سه متر که اگر گیر کردم چه کنم. یک شک کوچک بود که ممکن است موتور کم بیاورد. اون دو سه متر را با همه محاسبات مهندسی و تغییر زاویه حرکت به هر بدبختی کشوندم بالا. بالای تپه که رسیدم تازه فهمیدم که عجب مسیری بود. بار سوم، چهارم و ... دیگه نشد از مسیر برم بالا. توی همون دو سه متر گیر می کرد. یا موتور پرت میشد یا با یک مکافاتی بر می گشتیم پایین. شیب 45 درجه پایین آمدن بدون مسیر خیلی سخته. باید موتور را دست میگرفتی و آروم از بغل سر میخوردی. اون شک کوچک همه جسارت من را گرفت. یک مکث کوچک و کم کردن گاز کفایت میکرد که دیگه نشه رد بشی.بی خیال لذت ایستادن اون بالا و تماشای رودخونه آب و ماشینها و شهر دراندشت شدم.
یک روز اعصاب خورد کن کاری دوباره من را کشوند پای تپه. شک را یادم نبود و قبل از رسیدن به تپه بدون فکر کردن به اون دومتر با تمام سرعت وارد مسیر شدم و بعد از مدتها اون بالا داشتم تماشا میکردم. دو باره و سه باره و ... مشکل حل شده بود .
یقین چیز عجیبی است. گاهی یک شک کوچک  کفایت می کند برای نرسیدن.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۳
تگ ها :

زمانه

کُنْ فِی الْفِتْنَةِ کَابْنِ اللَّبُونِ لَا ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ وَ لَا ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ 

در زمان فتنه  مانند ابن اللّبون (بچه شتر نر که دو سالش تمام شده و مادرش بچه‏اى را که پس از آن زائیده شیر مى‏دهد) باش که نه پشت (توانائى) دارد تا بر آن سوار شوند، و نه پستانى که از آن شیر دوشند.

***********

همواره آغاز پیدایش فتنه‏ها، پیروى از هوسهاى آلوده و احکام و قوانین مجعول‏ است،احکامى که با کتاب خدا مخالفت دارد، و جمعى بر خلاف آئین حق به‏حمایت از آن برمى‏خیزند.

اگر باطل از حق کاملا جدا مى‏گردید بر آنان که پى جوى حقیقتند پوشیده نمى‏ماند،و چنانچه حق از باطل خالص مى‏شد،زبان معاندان از آن قطع مى‏گردید،ولى قسمتى ازحق و قسمتى از باطل را مى‏گیرند و به هم مى‏آمیزند.اینجا است که شیطان بر دوستان خودچیره مى‏شود و تنها آنان که مورد رحمت‏خدا بوده‏اند نجات مى‏یابند.

 

***********

پ.ن1: یکی نیست بگه ما همینظوری هم از زندگی در  این عصر  در وحشتیم.

پ.ن2 : کسی اطلاعات قابل اتکایی از صحت حضور سرکار خانم ابتکار و  یکی دیگر از مقامات دولت سابق در اجلاس بیلدربرگ سال 99 داره؟ یعنی واقعیت داره این موضوع؟

 

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠
تگ ها :

 

بعد از یک فشار 10 ماهه استخوان خورد کن به یک دوره بیکاری (میخواستم بنویسم فترت یادم نیامد که فترت بود یا فطرت یا فترط.) اعصاب خورد کن دچار شدیم.

بنده خدا میخوند:  باید که شیوه سخنم را عوض کنم

 منم به ذهنم رسید:

  باید که شیوه فکر و عملم را عوض کنم             شد شد، نشد به جهنم  ولش کنم

 این اصطلاح نقد درون گفتمانی که این روزا مد شده چیز بدی نباید باشد. خضر مبارک پی اگر به فریاد آید.

سالها در جمع های خودمون خون دل خوردیم که این راستی های نامرد با شعار دفاع از ولایت دارند نون میخورند و به جای سنگر شدن، ولایت را سنگر خودشون کردند برای فتح صندلی ها. حالا دیگه نگران ولایت نباید بود ظاهرا. امروز درد، درد انتظار است.

صلاح هست درد دل های خانوادگی را در کوچه و بازار گفت؟ اگر نگوییم هم که گاهی امر بر خودمان هم مشتبه خواهد شد.

میخواهم بعد از این مدت یک سال دوباره شروع کنم. 

به نظر شما چالش پیش روی اصلاح طلبان به خاطر انکار کلام خدا بودن قرآن توسط پدر فکریشون جدی تر است یا چالش پیش روی ما به خاطر دستاویز شدن به هرچیز برای سوار شدن بر موج اجساسات عوام و ماندن بر اریکه قدرت توسط کسانی که جلودار ما شناخته میشوند.  

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۱
تگ ها :