شما به عمل به آنچه می دانید محتاج ترید تا دانستن آنچه نمی دانید.

 از قضاوت بپرهیز چنانکه از دهان شیر درنده می گریزی

پ.ن1.  برای یاد آوری خودم تحت این عنوان هردفعه یک چیز را میخواهم یاد آوری کنم به خودم. روی یک کاغذ  تو اتاق میخواستم بزنم دیدم از چشمم دور می ماند مثل کارهایی که روی برد اتاقم نوشته و گاهی در طی دو هفته یکبار هم حواسم معطوف به آن نمیشود. فعلا که دوره بی کاری است به اینجا بیشتر سر میزنم تا برد اتاق.

پ.ن 2.  بازهم چون دوره کم کاری است و بیشتر سر به اینترنت میزنم لذا بیشتر میشود به وبلاگ بچه ها سر زد و به این شکل از احوالاتشان خبر شد. قبلا تو فیوریت اکسپلورر لیست همه بچه ها بود و راحت سر میزدم. حالا اون لیست پاک شده اما  پسورد بلاگ رولینگ را پیدا کردم دارم لیس را دوباره جمع آوری می کنم  کنار همین وبلاگ تا مجبور نشم از تو وبلاگ بچه ها هی لینک به لینک برم و هی فکر کنم که این مال کی بود و بعضی ها را مثل مسعود هرچی بگردم نیابم.پیری هست و کم حافظگی. یک کمکی بکنید اگر حسش هست.

.

.

.

پ.ن 5.  امسال پنج شنبه قبل از نیمه شعبان یاد پنج شنبه قبل از نیمه شعبان پنج سال پیش افتادم. پنچ شنبه ای که همه کارهای نیمه شعبان عقب بود و من از صبح به خاطر خواب های شب قبل عصبی بیدار شده بودم و پوست از کله همه بچه ها کندم و هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم چرا اینقدر عصبی هستم و چی بود اون خواب ها که اونطور من را داغون کرده بود. خبر حادثه دردناکی که عصر اون پنج شنبه برای من در راه بود و سیاهیش هیچوقت از چشم من پاک نشد.  یک شنبه، نیمه شعبان آن سال آرزوی چند ساله اش برای پسرش قرار بود براورده شود. چقدر دلم برای نگاه مهربانش تنگ است.

حیف  که تا هستند حواسمان نیست یا نمی توانیم.   گفتم که نمک زخم رفیقم باشد؟

*   *   *

بی خیال. امشب و فردا را عشق است هرچند دلت خون باشد که با همه مفهوم امشب چقدر بد تا کردند در این چند سال

عمر را پایان رسید و یارم از در درنیامد

قصه ام آخر شد و این غصه را آخر نیامد

جام مرگ آدم به دستم جام می هرگز ندیدم

 سالها بر من گذشت و لطفی از دلبر نیامد

کاروان عشق رویش صف به صف در انتظارند

 با که گویم آخر آن معشوق جان پرور نیامد

 مردگان را روح بخشد عاشقان را جان ستاید

جاهلان را اینچنین عشق کسی باور نیامد

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
تگ ها :

 

آقای رییس جمهور

اتفاقا من هم با شما هم عقیده هستم. برای خدمت گذاری این کاعذ پاره ها مهم نیست. مهم فهم و توانایی است که این کاغذ پاره ها بعضی مواقع دال بر آن است. درست است که نبود این کاغذ پاره ها دلیل قطعی نیست بر عدم توانایی. این کاغذ پاره ها  حتی وقتی دست بچه های دانشگاه ما هم هست به راحتی تایید میکند که بودن این کاغذ پاره ها هم دلیلی برتوانمندی نیست. اما چرا مغلطه میکنید.

جناب، بحث ادعای دروغی است که این خدمتگذاران مورد علاقه شما کرده اند. دروغگو نمیتواند امین باشد. حاکمان راباید  از امینان مردم انتخاب کنی.

آهای مردک، پدران ما انقلاب کردند که حکومت کنبم برمبنای دین نه اینکه حاکمیت را در چنگ داشته باشیم به هر قیمت حتی اگر برای امر دین باشد.  واقعا این را نمی فهمید؟ خسته شدیم از بس همه چیز را خرج ماندنتان کردید.

آهای آخربن فرستاده ظاهرا یادت رفته برای چه فرستاده شده بودی. و رسولی که رسالتش را فراموش کند چیز مضحکی میشود. 

امیر کلام فرمود که وفا همزاد راستگوییست*  پس انتطار وفا از دروغگو باطل است. مطمئن باش که به تو هم وفا نخواهند کرد.

 

*: ان الوفا توام الصدق‏ (خطبه 41 نهح البلاغه)

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٢
تگ ها :

 

داستان خر عیسی را هزار بار شنیدیم و باور داریم  ولی هر بار دوباره خربازی در میاریم و فکر می کنیم اون خر عیسی به ما هیچ دخلی ندارد.

دو هفته ای که قدیم تر ها برای ما رویایی بود گذشت.  میخواستم بنویسم از اونجا اما نه دستم به اینترنت رسید و نه امیر علی اجازه و وقتی به ما داد.

دیگه یواش یواش به سنی رسیدیم که غصه جوونی از دست رفته را بخوریم. راستی ایمان یاد اون روزها به خیر. پشت بقیع زیباترین خاطرات زندگی من بود. جای رفقا همه خالی.

*     *      *

روزهایی که هیچ چیز آرامش به آدم نمیدهد روزهای عجیبی است، نه نفرین شده بهتر است.  آرامش عجیب گمشده دور از دسترسی است.

اون دوران بچگی  استاد جلسه قرآن ماه رمضون، همون معلم فیزیک که نهج البلاغه میگفت، ممد ذوقی آقای چنینیان را میگم، صحبت از گناهانی میکرد که آدم را دچار تنهایی و گم شدن آرامش میکند هرچی فکر میکنم یادم نمی آید چی بود.  زمانه، زمانه  لعنتی هست  یا ما آدم هایش لعنت شده ایم؟

دلم حادثه میخواهد. حادثه ای به بزرگی انتهای تاریخ. این کوتوله های جو  گرفته هاله ای و ماده های آماده همه جور خدمت به شرط برگشت به صندلی سروری و  صاحبان تجربه پیامبرانه و ... مثل یک تهوع گیر کرده در گلو حالم را به هم میزنند. چه آنهایی که مجبور به دفاعیم ازشان چه آنهایی که مخالفشان.

 یک شب  تا صبح که بی خوابی به سر آدم بزند چیزی بهتر از این نمیشود.

فعلا این عکس را داشته باشید. بعضی مواقع آدم حکمتی میبیند در اینکه اون سرزمین را خدا  دست اون جانورهای وهابی داده. حدس بزنید کجاست؟

 بعضی ها باورشون نمیشده خدا نوشتن بلد باشه خواسته اشان را نقاشی هم کردند که خدا اشتب نکنه 

شاید بقیه اش را بعدا گذاشتم. حالا حدس بزنید کجاست

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
تگ ها :