یا رب این نو دولتان را ...

داستان طولانی ای است.

شاید بعدا نوشتم نقش و شخصیتی را که مرتضوی نامی در شریف برای نهاد رهبری ایجاد کرد. که چه طور با این کارش و با بودنش، گوشه‌ای از آنچه یک آخوند باید باشد را نشان داد و در دوره ای این را نشان داد که کمتر آخوندی در جایگاهی حکومتی توانسته آن مفهوم چند صد ساله «آخوند یک جمع بودن» را زنده نگه دارد. مرتضوی واقعا توانست آخوند دانشگاه باشد. چیزی که رهبر معظم در سالهای دور دهه هفتاد به عنوان رسالت دفاتر نهاد تعریف کرده بود.

اگر روزی بتوانم، خواهم نوشت که چگونه توانست مامن کسانی باشد که اگر تا دیروز فحشش می‌دادند، امروز با خیال راحت می‌آمدند که کارمان فلان جا گیر کرده کمکمان کن. خواهم نوشت چه بزرگوارانه اصلا هیچوقت در  چنین لحظه‌هایی رفتاری را که با او کرده بودند به یاد نمی‌آورد و دنبال کارشان را می‌گرفت. هیچکس نیامد که کاری بخواهد و از دست او بربیاید و برایش انجام ندهد. چقدر سعی کرد به همه کسانی که قدرتی دستشان بود بفهماند که خواسته رهبر، گذشت کریمانه است، نه میرغضب منتقم بودن. شاید بعدا همه اینها را ریز به ریز نوشتم.

با حاج آقا صحبت می‌کردم. می‌گفتم «این جماعت ارزش انرژی گذاشتن شما را ندارند. هر چند به نفع دانشگاه و شخصیتی که برای نهاد ایجاد کرده‌اید نیست، اما دیگر بس است. شما مسئولیت خودتان را انجام داده‌اید».

تعریف کرد که رفته و بهشان گفته که من نیستم دیگر. و گفته‌اند «نه، هیچکس کارنامه موفقی مثل شما نداشته؛ مخصوصا در این هشت ماه اخیر. باید بمانید.» از او انکار بوده که «دیگر ما را بس است»، از آن‌ها اصرار که «باید بمانید». می‌گفت آمدیم و شروع کردیم برنامه‌ریزی برای «پس از 30 سال، صورت و سیرت انقلاب اسلامی». یکی دو روز که می‌گذرد زنگ می‌زنند که «باید بروی». گفته بود «من که خودم آمدم و گفتم باید بروم، شما گفتید نه و آن همه به عرش رساندید ما را...»

و در هفته گذشته به دوستان جریانات مختلف ‌گفتم که تغییراتی در راه است و دیر یا زود انجام می‌گیرد و هرکس هم که جای او بیاید مجبوریم برای حفظ شان کسی که اینجا به او منتسب است و حفظ سلامت دانشگاه کمکش کنیم. اما موضع منفی و مثبت خودتان را آشکار نکنید. با صاحبان امر بحث کنید؛ سعی کنید توجیهشان کنید که تصمیمشان اشتباه است یا درست است، اما نگذارید این ماجرا از پرده برون افتد.

اما دیروز چیز دیگری درد به دلم کرد. آنقدر که دیگر خودم هم نتوانستم به خودم مسلط باشم.

طرف زنگ زده به خبرگزاری که «من حکم انتصابم خورده به عنوان مسئول نهاد شریف. معارفه‌ام هم اردیبهشت است. این را به عنوان مصاحبه با من منتشر کنید».

آدمی با این سطح شعور می‌تواند هدایت فرهنگی دانشگاه شریف را به عهده بگیرد؟ شریف قطعا ظرفیت چنین موجودی را ندارد .

کسی که اینقدر شعورش نمی‌رسد که خودش زنگ می‌زند به خبر گزاری که حکم انتصاب من خورده و دو ماه دیگر معارفه‌ام است به اندازه یک فلاپی 5 و یک چهارم 254 کیلوبایتی شعور دارد؟

خب اگر حکم تو خورده، این بنده خدا چرا توی شورای فرهنگی دانشگاه نشسته به عنوان رئیس نهاد؟ چرا دوماه دیگر؟ بیا همین امروز معارفه‌ات کنند. چرا در این اوضاع 2 ماه نهاد نمایندگی دانشگاه بی‌صاحب بماند؟

حمید نوشته بود «یاد بیانیه‌های سال 74 افتادم». یادم آمد که خودم دیروز صبح داشتم به حاجی می‌گفتم «بی‌خیال. گور پدرشان. بیا برو دنبال زندگیت. کار را باید از یک جای دیگر شروع کرد، شما سهم خودت را ادا کردی، هر کار می‌توانستی برای نشان دادن خواسته واقعی رهبری انجام دادی».

اما حالا، بعد از این خبر، حاضر نیستم از کنار ماجرا بگذرم. کار دانشگاه به خودشان مربوط است، اما از کنار دریدگی چنین موجودی در برابر این سید نجیب نمی‌توانم بگذرم. تا ته می‌روم این مسیر را.

هرچند اطلاعات من حاکی از تایید نشده بودن این خبر است و حرکت این بنده خدا و محفلی که به آن وابستگی دارد برای پیش دستی کردن و در مقابل عمل انجام شده قرار دادن مقامات مسئول هست. اما انتخاب اشتباه بودن خود آن مقامات مسئول را هم قبول دارم و رویکرد به شدت ضد فرهنگی و متنافر با رویکرد رهبری آن آقایان را. چنانکه در این سالها هم بارها اعتراضم را به آنها منتقل کرده ام.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
تگ ها :

تحقیر

چند وقتی هست در  این فکرم که نظام دیگر باید کروبی را دستگیر کند.

از دو چیز خیلی بدم می آید هرچند خودم بعضی وقت ها مرتکب آن میشوم اما سعی کردم همیشه از  آن دوری کنم. یکی لگد زدن به آدم زمین خورده، دوم تحقیر آدم حقیر.

برای همین هم یک مدتی است داشتم فکر میکردم نظام باید از  این روش من پیروی کند و این شیخ را دستگیر کند تا بیچاره بیش از  این تحقیر نشود. این باعث میشود حداقل در ظاهر آدم مهمی جلوه کند برای یک مشت متوهم.  بی توجهی بیش از این به عربده های انا رجل این پیر دچار آثار کهولت مفرط شده در شان نظام نیست.

  اون از نه دی که کسی حال شعار دادن بر علیه این بیچاره را نداشت. این هم در 22 بهمن که ملت در حد یک موجودی که روی دماغ یک نفر توی یک جمع مینشیند و اون آدم در اون لحظه یک تکونی به دستش میدهد تا برود به او عکس العمل نشون دادند. در  عوض این شیخ دائم داد و فریاد میکند که آهای سیل جمعیت من میخوام بپرم بپایید طوفان بال زدن من شما را نبرد.

این نظام حق ندارد آدمهای حقیر را تحقیر کند. به هر حال در جوانی بدو بدو هایی کرده. حالا که عوارض پیری گرفته او را باید دست آویزی برایش درست کرد که حداقل اگر از حقارت نجات نمی یابد تحقیر نشود.

اما دیروز مصاحبه میر که منتشر شد نگران شدم. نظام باید یک فکر اساسی بکند. باید همزمان با کار کشیدن از نیروهای کوچولوی خودش به آنها ظرفیت هم بدهد که سنشان که بالا رفت حداقل یاد بگیرند زمین که خوردند لازم نیست تا قاف سینه خیز بروند. به آنها یاد بدهد زمین که خوردند مواظب باشند سرشان ضربه نخورد. ملاجشان متورم نشود. اینها خیلی برای نظام هزینه زاست

 

پی نوشت:

در پاسخ برخی کامنت ها که یا نمیشناختم یا بین من و نویسنده هست که چرا منتشر نکردم عرض کنم من به هیچ وجه نگاه طنز نداشتم به این مطلب چه رسد به تمسخر. یک نگاه واقعی را عرض کردم. بی توجهی بیش از این به این شیخ تحقیر کشنده ای است. پیرمرد  میخواهد حالا که ملت در قواره ریاست جمهوری ندیدنش و حتی به اندازه آرای باطله هم قبولش نداشتند حداقل آخر عمری در ذهن خودش ملت او را در قواره یک آزادیخواه ببینندش. عرض کردم در ذهن خودش. و لطفی که نظام میتواند بکند با دستگیری او این احساس را به او بدهد. آقا جواد، شاید این خواست من به خاطر همان ساعتی است که به من و تو داده. اصلا دوست نداشتم هیچوقت او را اینقدر تحقیر شده ببینم. اصلا قصد تمسخر هم ندارم. همان اندازه که دوست ندارم نظام با میرحسین برخورد کند دوست دارم تا این شیخ را بگیرد.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩
تگ ها :