دختر رحمت است

همه بدو بدو هایش را کرد که خودش را به روز مبارزه با استکبار برساند انگاری در این دنیا مبارزه با استکبار لنگ همین یک نفر بود. کماندو بازیش را نیامده شروع کرد. هرچند این ستیزه جوئیش با استکبار مطلوب بابا وننه اش هست اما یک نکته ظریف هم داشت. مثل این دوستان انقلابی بابایش که حالا سبز شده اند مصداق استکبار را اشتباه گرفته.

باید یادش بدهم که مادر و پدر آدم با استکبار فرق می کنند، ولی هستند. مادرش را تا دم پس افتادن ترساند و پدرش را هراسان مادر کرد. یکی نیست بگوید آخه این دنیا چی داره که اینقدر عجله میکنی؟ صبر کن هر وقت نوبتت شد :).

ساعت 21:10 روز 12 آبان خدا  دری دیگر از  رحمتش را بر زندگی مان گشود و "یسنا"  را به ما عطا کرد تا ..... نمیدانم تا چی!

خدا کند بتوانیم شکر گذار این همه رحمت بی پایانش باشیم.

شما هم دعا کنید زودتر بیاید خانه تا عیشمان کامل شود.

آبان برای من ماه عجیبی است. ماه سنگین ترین غم زندگیم و شیرین ترین حوادث زندگیم.

 

پی نوشت:

1- یسنا = ستایش، نماز و نیایش

2- عمه خانم پیشنهاد کرده بود به مناسبت تولدش در شب 13 آبان اسمش را بگذاریم دانش آموز

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤
تگ ها :

حالا نمیر تا آقا رو ببینی

انقلابی که تکیه اش بر چنین نفس های آسمانی است هزار فتنه سبز هم بر آن کارگر نخواهد شد:

" ... 5 پسر دارد و 3 دختر. 2 پسرش که شهید شده‌اند. منصور هم که مفقودالاثر است. یعنی با برادرش اسیر شده بوده که چون برادرش مجروح بوده، می‌برندش درمانگاه و او زنده می‌ماند. اما از منصور خبری نمی‌شود. بنیاد شهید، او را شهید حساب می‌کند. اما خواهر شهید می‌گوید: «تا حالا هرکس خوابش رو دیده، شهید ندیده‌اش. گفته برمی‌‌گردم. حالا کی برمی‌گرده، نمی‌دونیم. با امام زمان برمی‌گرده یا... نمی‌دونیم. خدا می‌دونه.» تصویر منصور را که آرپیجی به دست گرفته، بزرگ نقاشی کرده و روی دیوار زده‌اند. می‌گویند صدایش را هم دارند روی سی‌دی. ظاهرا توی عراق مصاحبه‌ای کرده بوده که صدایش را گیر آورده‌اند...

دو برادری هم که زنده‌اند، مجروحند. یکی چهار بار مجروح شده. مادرش می‌گوید: «سال اولی که آقای خامنه‌ای رئیس‌جمهور شده بود، چندبار رفته بیمارستان فیروزگر عیادتش. امام رضا 2 بار شفاش داده. 8سال اسیر بوده. فلج شده بود. الآن هم عصب یه دستش قطعه. نمی‌تونه چیز سنگین بلند کنه.» عکسی از این برادر، همراه سه اسیر دیگر در اردوگاه عراق روی دیوار نصب شده. این همان برادری است که در راه آمدن به اینجاست.

برادر دیگر هم مجروح است. موجی شده، مثل مادرش. الآن در آبادان است. اما پرونده جانبازی ندارد. «هر کس بستری نشده، جزو آدم حساب نمی‌شه.» این را مادری می‌گوید که سه پسرش شهید، دو تایشان مجروح و خود و همسرش هم مجروح جنگ هستند. اما فقط یک پسرش پرونده جانبازی دارد؛ بقیه نه....

سروصدای بی‌سیم و کدهای ردوبدل شده، نشان می‌دهد که رهبر آمده. مادر هم متوجه می‌شود. می‌خواهد برود دم در برای استقبال. اما راهروی خانه آنقدر باریک است که محافظ‌ها اجازه نمی‌دهند. ناچار می‌آید توی اتاق. رهبر را که می‌بیند، دیگر از آن مادر صبور و شوخ‌طبع خبری نیست. می‌زند زیر گریه: «اللهم صل علی محمد و آل محمد. آقا بذار دورت بگردم.» و می‌گردد دور رهبر. رهبر چشمش می‌افتد به تخت: «ایشون به هوش‌اند؟»  مادر جواب می‌دهد که فقط درک می‌کند، اما هیچ حسی ندارد. رهبر چند بار با صدای بلند سلام می‌کند و بعد: «خدا ان‌شاءالله شما رو حفظ کنه. شما رو نگه داره. اجرتان بده. شهدای شما رو با پیغمبر محشور کنه.» و مادر نیز به همسرش توضیح می‌دهد: «حاجی پاشو. آقا اومده.»  و به رهبر می‌گوید: «به خونه شهدا خوش اومدین»
رهبر می‌گوید نامه را دیده که شعری داشته. بعد می‌گوید: «این رو به شما بگم. من امشب بنا نبود قم بمونم. فقط به خاطر شما موندم. البته خونه 2شهید دیگه هم رفتیم. اما من به خاطر شما موندم. برای این که بتونم شما رو ببینم» شعرش را قبل از آمدن رهبر برایم خوانده‌بود. 2بیت شعر که روی یک کاغذ چندسانتی و با مدادرنگی نوشته بود و فرستاده بود دفتر رهبری؛ توی همان حالت موجی بودنش. و حال همان تکه کاغذ، سفر رهبر را یک روز طولانی‌تر کرده بود:

«آرزو داشتم که به دیدارم بیایی
هم به دیدار من و هم شوی بیمارم بیایی
بیش یک سال است که شویم هم‌نشین تخت‌خواب است
حق من این بود به دیدار دل زارم بیایی»  .... 

 مادر ادامه می‌دهد: «به بی‌بی، حضرت معصومه گفتم بی‌بی‌جان! این عزیزت‌رو خودت بفرست خونه‌مون. قسمش دادم توروخدا آقا رو بفرست.» و رهبر می‌گوید: «همون‌ها فرستادن دیگه. همون‌ها زدن پس گردن‌مون»

فرصت می‌شود که رهبر حالی از پسرها بپرسد که مادر دوم به نفس‌نفس می‌افتد از زور گریه. مادر اول می‌گوید: «حالا نمیر تا آقا رو ببینی.» بازهم وسط گریه، همه می‌زنند زیر خنده

کاملش را از اینجا بخوانید

 

 

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢
تگ ها :