هو الاول و الاخر

سلام
 يک سال پيش که تصميم گرفتم وبلاگ راه بندازم هرچی فکر کردم چرا بايد اين کار را بکنم دليل به دردبخوری پيدا نکردم به همين خاطر اينقدر نرفتم سراغ وبلاگم که حتی اسمش هم يادم رفت.
 اين به اين معنی نيست که حالا ديگه ميدونم چرا. اصلا از بچگی هيچ وقت عادت نداشتم بدونم چرا بايد يک کار را کرد. يک حس به من می گفت بايد انجام بدم، من هم شروع ميکردم. در طول مسير دلايلم را پيدا ميکردم. اين دفعه هم گفتم مثل هميشه شروع کنم. حد اقل اينه که راه باديه رفتن به از نشستن باطل.
 ميخواستم اول کار فقط بنويسم ما زنده به آنيم که آرام نگيريم اما ديدم بازم مثل همه زندگی لافه و شعار برا همين اين طوري شروع ميکم.
 ميخوام زنده به آن باشم که آرام نگيرم.
اصلا از آرام بودن بدم مياد. آدم مثل مرداب ميگنده. ميخوام اونقدر نا آرام باشم تا آرامش  همه وجودم را بگيره.
 من يا علی گفتم شما هم دعا کنيد. 

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٥
تگ ها :