از روز اول که وارد این شهر دراندشت شدم اولین چیزی که من را متنفر کرد ترافیک وحشی و اعصاب خورد کن آن بود.
هروقت به اقتضای صله رحم مجبور به سر زدن به بستگان میشدم حوالی نیمه شب خداحافظی میکردم تا عرض شهر از شرق تا غرب را حداقل در برگشت بی ترافیک طی کنم و این تنها استدلال من بود که بستگان با شناختی که از من داشتند برای نماندن تا صبح میپذیرفتند.
ترافیک های امروز به لطف اتوبان های متعدد از ترافیک های اوایل دهه هفتاد خیلی بهتر است اما ما دیگر پیر شده ایم و همان یک ذره اعصابمان هم به فنا رفته. این شد که بی خیال کلاس و دیسیپلین شدیم و برای فرار از ترافیک هر روزه رفتیم سراغ همان اسب راهوار قدیمی و با توجه به تجربیات قدیمی برای اینکه پشت جوی های کوچک و جدول گذاری خیابان هم گیر نکنیم انتخابمان شد یک موتور کلاس کراس. رفت آمدمان راحت تر از اواخر دهه هفتاد شد اما هوس های جوانی هم گل کرد دوباره!
بین اتوبان حکیم و خانه ما مجموعه زمین های لم یزرع هست که قرار بوده ادامه پارک جنگلی پردیسان باشد ولی تا امروز بیش از چند درختچه کاج در حال خشکیدن چیزی به آن اضافه نشده است. این شد که تحریک شدم برای میانبر کردن مسیر و کمی هم تفریح این مسیر را امتحان کنم و حداقل در بخشی از مسیر بی خیال شهر و محدودیت های شهری بشویم.
در این مسیر از یک تپه هم باید رد میشدم. از دور کار سختی به نظر نمی آمد. یک شیب 45 درجه 100 متری بود. برای همین هم گاز را تا ته گرفتم و زدم به مسیر و از اون بالا ته دره کناری را نگاه کردم. اگر پشه های اون پایین اذیت نمیکردن و مردم بالادست فرحزاد نشین آب را اینقدر کثیف نمیکردن کنار رودخانه جای خوبی برای قدم زدن و تفریح بود.
بالا رفتن از مسیر در دفعه اول شناخت من را از مسیر کامل کرد. وسط راه یک مسیر دو سه متری با شیب 60 درجه دارد جایی که موتور آخرین نفس هایش را کشیده.
فردا دوباره این مسیر را انتخاب کردم. پای تپه که رسیدم در حال فکر بودم روی اون دو-سه متر که اگر گیر کردم چه کنم. یک شک کوچک بود که ممکن است موتور کم بیاورد. اون دو سه متر را با همه محاسبات مهندسی و تغییر زاویه حرکت به هر بدبختی کشوندم بالا. بالای تپه که رسیدم تازه فهمیدم که عجب مسیری بود. بار سوم، چهارم و ... دیگه نشد از مسیر برم بالا. توی همون دو سه متر گیر می کرد. یا موتور پرت میشد یا با یک مکافاتی بر می گشتیم پایین. شیب 45 درجه پایین آمدن بدون مسیر خیلی سخته. باید موتور را دست میگرفتی و آروم از بغل سر میخوردی. اون شک کوچک همه جسارت من را گرفت. یک مکث کوچک و کم کردن گاز کفایت میکرد که دیگه نشه رد بشی.بی خیال لذت ایستادن اون بالا و تماشای رودخونه آب و ماشینها و شهر دراندشت شدم.
یک روز اعصاب خورد کن کاری دوباره من را کشوند پای تپه. شک را یادم نبود و قبل از رسیدن به تپه بدون فکر کردن به اون دومتر با تمام سرعت وارد مسیر شدم و بعد از مدتها اون بالا داشتم تماشا میکردم. دو باره و سه باره و ... مشکل حل شده بود .
یقین چیز عجیبی است. گاهی یک شک کوچک  کفایت می کند برای نرسیدن.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۳
تگ ها :