که عشق اول نمود آسان...

دکتر گفت فقط ۱۰ درصد اميد هست. با توضيحات بعدی به پسرک فهماند اين را هم گفته که صفر نگفته باشد. پسرک زير لب زمزمه کرد الهی رضا برضاک. هنوز تسليما لقضائک را شروع نکرده بود، هزار و يک اما و اگر در ذهنش  غليان کرد. خدايا من تسليمم. اما خواهرانم طاقت ندارند. خواهر و برادر های او و مادرش تازه داغ ديده اند. خدايا، خدايا، خدايا، .... نميتوانست تسليم باشد.

دوباره سعی کرد.الهی... . اين دفعه از همان اول تو ذهنش چيز ديگه ای بود. من راضيم  اما من هنوز آرزوهای اون را برآورده نکردم. خدايا هميشه به من ميگفت تو من را آرزو به گور ميکنی. خدايا نميخواهم اين حرفش درست شود. خدايا..... خدايا نميتوانم راضی باشم.

الهی....

پسرک همچنان با خدا درگير بود. داشت خودش را و ادعاهايش را می سنجيد. چقدر ناچيز بود. يا لاف عشق زدن سنگين بود. رابطه خودش و خدايش را فهميد. خدايا راضيم به رضای تو  و تسليم قضای تو هستم اما شرط و شروط دارد. بايد رضای تو رضای من باشد و قضای تو خواست من. چقدر ناچيز بود پسرک.

پسرک يکبار ديگر شروع کرد زير لب زمزمه کردن.اما اين بار چيز ديگری در ذهنش حکومت ميکرد. پسرک گريه ميکرد. تازه قطره ای از دريای عظمت ذبح عشق را می فهميد. تازه ميفهميد. مگر جز او کسی ميتواند بگويد. اصلا اگر کس ديگری ميتوانست بگويد عشق چقدر بی معنی بود. ذبح عظيم عظمت نمی يافت.

پسرک همچنان زمزمه ميکرد

الهی رضا به رضاک تسليما لقضائک لا معبود سواک...

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢۱
تگ ها :