داستان خر عیسی را هزار بار شنیدیم و باور داریم  ولی هر بار دوباره خربازی در میاریم و فکر می کنیم اون خر عیسی به ما هیچ دخلی ندارد.

دو هفته ای که قدیم تر ها برای ما رویایی بود گذشت.  میخواستم بنویسم از اونجا اما نه دستم به اینترنت رسید و نه امیر علی اجازه و وقتی به ما داد.

دیگه یواش یواش به سنی رسیدیم که غصه جوونی از دست رفته را بخوریم. راستی ایمان یاد اون روزها به خیر. پشت بقیع زیباترین خاطرات زندگی من بود. جای رفقا همه خالی.

*     *      *

روزهایی که هیچ چیز آرامش به آدم نمیدهد روزهای عجیبی است، نه نفرین شده بهتر است.  آرامش عجیب گمشده دور از دسترسی است.

اون دوران بچگی  استاد جلسه قرآن ماه رمضون، همون معلم فیزیک که نهج البلاغه میگفت، ممد ذوقی آقای چنینیان را میگم، صحبت از گناهانی میکرد که آدم را دچار تنهایی و گم شدن آرامش میکند هرچی فکر میکنم یادم نمی آید چی بود.  زمانه، زمانه  لعنتی هست  یا ما آدم هایش لعنت شده ایم؟

دلم حادثه میخواهد. حادثه ای به بزرگی انتهای تاریخ. این کوتوله های جو  گرفته هاله ای و ماده های آماده همه جور خدمت به شرط برگشت به صندلی سروری و  صاحبان تجربه پیامبرانه و ... مثل یک تهوع گیر کرده در گلو حالم را به هم میزنند. چه آنهایی که مجبور به دفاعیم ازشان چه آنهایی که مخالفشان.

 یک شب  تا صبح که بی خوابی به سر آدم بزند چیزی بهتر از این نمیشود.

فعلا این عکس را داشته باشید. بعضی مواقع آدم حکمتی میبیند در اینکه اون سرزمین را خدا  دست اون جانورهای وهابی داده. حدس بزنید کجاست؟

 بعضی ها باورشون نمیشده خدا نوشتن بلد باشه خواسته اشان را نقاشی هم کردند که خدا اشتب نکنه 

شاید بقیه اش را بعدا گذاشتم. حالا حدس بزنید کجاست

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
تگ ها :