که خواجه خود رسم بنده پروری داند

دکتر گفته بود ۱۰درصد و پسرک حقارت و ناچيزی خود را فهميده بود. ستون خانواده اش لرزان بود و ستون های بدن او هم  همراهيش ميکرد . حيران و سرگشته دنبال آدرسی می گشت.ياد آدرسی قديمی افتاد. آدرسی که خودش بارها به خيلی ها داده بود. خيمه ای که جوانيش را در آن گذرانده بود.حتی بيشتر، نوجوانيش نيز همانجا بود.بيشتر، حتی کودکی و آنطور که برايش گفته بودن از بدو تولد و حتما از پيشتر. خواست فرياد بزند. ميخواست به دوستانش بگويد اگر اين ده درصد صد در صد نشود ديگر پايش را هم به آن خيمه نخواهد گذاشت. شايد ناچيزيش را فراموش کرده بود. ميخواست بگويد، اما نگفت چون ياد گذشته ها افتاد. روزهايی که هنوز از مجلس گناه با ناراحتی بلند ميشد. روزهايی که روزمرگی و گناه هنوز با گوشت و خونش نياميخته بود. روزهايی که هنوز اين قدر سنگدل نشده بود. هميشه شبهای آخر که همه حاجاتشان را در نظر ميگرفتند او با خود زمزمه ميکرد:

تو بندگی چو گدايان به شرط مزد نکن

که خواجه خود رسم بنده پروری داند

رسم بنده پروری را ديده بود و فهميده بود، با تمام وجود. ولی فراموش کرده بود. غره شده بود. رسم بندگی را فراموش کرده بود. تاوان سنگينی بود بر فراموشيش.

پسرک به ياد گذشته ها دوباره زير لب زمزمه کرد:

 تو بندگی  چو گدايان به شرط مزد نکن

که خواجه خود رسم بنده پروری داند

پسرک آرام شده بود. آرام آرام. مانند هزار باری که به همراه مادر پيش پزشک رفته بود. آنقدر آرام که برخی از آن حکايت سنگدلی ميکردند، برخی خود خوری و برخی صبر. ميديد در نگاهشان و پچ پچشان. اما هيچکدام نبود. پسرک فقط دلش به آن خيمه گرم بود.....

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٤
تگ ها :