اسمع افهم

اسمع افهم یا محسن ابن عبدالحسین....

باز هم جوانتر از خودم بود. مرگ چقدر نزدیک است و ما چقدر آن را دور می بینیم.

بهشت زهرا بودم ، تدفین یکی از کشته های حوادث اخیر.

از  دو روز پیش که شنیدم عصبی بودم. به دوستی گفتم امتحان وحشتناکی است که اصلا توانش را در خودم نمیبینم. گفت نگو. خدای نکرده داغ را که بخواهد بدهد ظرفیتش را هم می دهد. تجربه کرده ام و قبول دارم. اما آدم جوان ٢۵ ساله اش را با دست خودش داخل خاک بگذارد و اینقدر محکم باشد توان فوق العاده میخواهد.

دکتر روح الامینی و خانمش امروز یک چشمه دیگر از بچه های نسل انقلاب را به من نشان دادند. خدا به او و بقیه خانواده صبر جمیل عطا کند و باب غفران خود را بر محسن گشاده بدارد. دکتر گفت خدا ٢۵ سال پیش محسن را به ما داد و دیروز گرفت. دیروز محسن را گرفت و دیشب امیر مهدی را به ما داد.

مادر محسن دیگر چه اعجوبه ای بود. امروز قبل از تدفین محسن رفته بود نوه اش را دیده بود و چنان محکم که خواهر محسن حتی بویی از غم سنگین جوان ٢۵ ساله وابسته به مادر در  نبرده بود.

خدایش رحمت کند.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢
تگ ها :