او که رفت

َدلم ميخواد فقط از او بگم. دلم ميخواد هيچوقت به اين داغ عادت نکنم. چقدر بده که انسان  اهل نسيانه. چقدر بده که انسان به همه چيز عادت ميکنه.

*   *    *

کلاس اول بودم. اول ابتدايی. هنوز هفت سالم تموم نشده بود. امتحانات ثلث سوم. امتحان فارسی داشتيم. کتاب فارسيم گم شده بود. يکی از سال پنجمی ها صدام زد. عباس آقای فرزين کارت داره. آقای فرزين معلممون بود. توی يک روستا که معلم از عزراييل ترسناک تر بود. فکر کردم فهميده کتابم گم شده. ترسيدم. پاهام را برای فلک آماده ميکردم. آقای فرزين بردم خونه. ناهار خونشون بودم. خودش و خانمش کلی باهام مهربون بودند. کلی نوازشم کردند. اما من نميدونستم موضوع چيه. بعد از ظهر با يک مينی بوس که کلی آدم توش گريه ميکردندو شيون ميکردند و هرکی يکی را صدا ميزد رفتيم کاشون. من نمی فهميدم چه خبره. هيچ کس هم به من نگفت بابات رفته سفر. بر ميگرده و از اين حرفايی که تو قصه ها ميخونيم. رفتيم يک جای شلوغ. کلی آدم بود. و کلی جعبه های چوبی. من و مادرم و بقيه که با ما اومده بودند مستقيم رفتیم سر يکی از اون جعبه ها. بعدها فهميدم که اون روز ۳۶ شهيد عمليات بيت المقدس را آورده بودند به شهرمون. و چند روز بعد از اون برای اولين بار معنای تابوت را فهميدم. وقتی از کنار زيارت رد می شدم و اون جعبه را ديدم، بهم ميگفتند اون تابوت باباته فهميدم به اون جعبه ميگن تابوت. از همه سالهای فبل از اون و يک سال بعد از اون تقريبا هيچی تو ذهنم نموند. همش پاک شد. امابعد از اون به غير از دعواهای بچه گونه هيچوقت نفهميدم که پدر يک چيزی هست که تو خونه لازمه و جاش خاليه.

 ۱۷ سال گذشت. من ۲۴ سالم بود. اولين باری که فهميدم يک جای خالی هست که نميشه پرش کرد. اونم وقتی بود که قرار شد خودم نقشش را بازی کنم. اما کم آوردم. بيش از يک ساعت گريه کردم. اونم فهميد من کم آوردم. پشيمون شد از کاری که از من خواسته بود. دوباره با اون تن خسته خودش رفت زير بار.

حالا اونم رفته. اما اين بار همش به خودم ميگم اينا کابوس بود. بيدار ميشی ميبينی هيچ اتفاقی نيفتاده. ميگم رفته سفر. رفته زيارت برميگرده. به دوری های طولانی مدت از او عادت داشتم. ميگم حالا ميری خونه ميبينی هست. حتما رفته بيرون خريد کنه که تلفن را بر نميداره... .

چقدر بده که آدم به همه چيز عادت ميکنه.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٤
تگ ها :