یا خیل الله ارکبی و بالجنه ابشری

چهل روز از آن روز همیشه نحس می گذرد. امروز رفتم ملاقات حسین. با شرمندگی از اینکه این قدر دیر فهمیده ام و دیر سر زده ام.  این شرمندگی  همیشه با من خواهد بود. این شرمندگی خاطره آن روز را هم برای من زنده نگه خواهد داشت.

***

قدیم ها وقتی می خواستم «سار» را توصیف کنم ، نماز جماعت های پرشورش را می گفتم. سابقه طولانی علما ترکیب جمعیتی سار را به شدت مذهبی کرده بود. حدودسی شهید برای یک روستای کمتر از هزار نفری کم نیست. به شوخی می گفتم حتی ورق بازها  هم وقت اذان از سر بازی می آید نماز جماعت می خوانند و برمیگردند ادامه بازی. د ر این حال و هوای  مذهبی، برخی خانواده ها یک چیز دیگر بودند. خانواده حسین یکی از این برخی هاست. خانواده ای به شدت مقید و سر به زیر و آرام. بعید می دانم کسی صدای آنها را بلند شنیده باشد. مصداق واقعی آن هایی که می شود گفت آزارشان حتی به مورچه هم نمی رسد.
پدرش از آن نماز شب خوان هایی بود که وقتی می خواهند فحش ناموسی بدهند می گویند بی تقوایی نکن. حسین خودش هم چیزی توی این مایه هاست. جوانی با نصف هیکل من. منو دیدی؟ : )  صدای بلندش را هم اصلا به یاد ندارم چه رسد به کتک کاری و دست به یقه شدن. اصلاً به هیکل و قیافه اش نمی خورد. اگر مو و ریش جو گندمی اش نبود عمراً کسی می فهمید سنش از دبیرستان گذشته.
نحیف، آرام،با  اخلاقی بی نظیر و لبخندی که همیشه بر لب دارد حتی هنوز.

***

اواخر شام غریبان بود، مراسم تمام می شد . توی حیاط مسجد دانشگاه نظاره گر کار خادمین حضرت زهرا بودم. بچه های آشپزخانه کارشان تمام شده بود و آمدند خداحافظی. حسن گفت می رم بیمارستان. گفت حسین امروز کتک خورده میرم ببینم حالش چطوره.
جدی نگرفتم گفتم انشاءالله که خیره! سلام ما رو هم برسون.
فراموش کرده بودم تا چند روز پیش که اتفاقی ذکری شد از حسین. بچه ها گفتند هنوز  بستری است و نمی تواند از خانه بیرون بیاید.
تعجب کردم . مگر چه کارش کرده بودند که بعد از این همه روز هنوز راه نیافتاده؟
- بابا مگه ندیدی؟ تلویزیون نشون داد که!
آن موقع نفهمیده بودم ماجرا چیست. پای تلویزیون دراز کشیده بودم و مشغول تماشای اخبار بودم. صحنه ای کوتاه را نشان داد که ده بیست نفر چیزی را دوره کردند و با هر چه دستشان است می کوبندش ،یکی با چوب ، یکی با لگد،یکی با سنگ. حدس زدم که تابلوی جایی را کشیده اند پائین و دارند لگدمال می کنند. عجیب نبود حتماً خیلی هیجان زده بودند و داشتند خوشحالی می کردند.
نشانی  دادند به همان صحنه ای که فکر می کردم  تابلویی را پایین  کشیده اند . بیست سی نفر هر کدام با چیزی می زدند. اینقدر با حرارت که پیدا نبود زیر دست و پایشان چیست. یکی با چوب یکی با سنگ یکی با لگد. اگر میفهمیدی که آدم زیر دست و پایشان است، صحنه قتلگاه برایت تصویر میشد. توصیفی که همیشه از صحنه قتلگاه شنیده بودی. اما چرا؟
تابلویی که فکر میکردی آنها با آن هیجان می کوبند همین حسین آرام و نحیف و مظلوم و دوست داشتنی خودمان بود. به چه جرمی؟
مردم خداجو  در لبیک به ندای «یا خیل الله ارکبی و با الجنه ابشری»  هر کدام با چیزی می زدند. فقط به جرم یک لباس مشکی و کمی ریش و در مسیر برگشتن از مجلس عزای ارباب؟ نه هیکلی که توان مبارزه داشته باشد نه کاری که کسی را ناراحت کند نه چیزی که همراهش باشد.
یعنی شهر در روز عاشورا برای عزاداران شیب الخضیب بوی خون باید بدهد؟
مستقیم به اتاق عمل رفته بود و همه پزشکان فامیلش هم سریع رسیده بودند.فقط 10 دقیقه تاخیر او را فدایی ارباب میکرد. استخوان های سینه شکسته بود. ریه ها سوراخ شده بود. گردن و صورت  و دست و پا و .... .

در مقاتل آمده است که. نزدیک 200 نفر قاسم ابن الحسن را دوره کرده بودن تا یکی سر از بدن آن بزرگوار جدا کند.  فریاد یا عماه قاسم  که بلند شد اباعبدلله چون باز شکاری به سوی او رفت. نقل است که شامیان مثل گله روباهى که شیر را مى‏بیند، فرار کردند و همان فردى که براى بریدن سر قاسم پایین آمده بود، در زیر دست و پاى اسب‌هاى خودشان لگدمال شد. اما پیکر قاسم نیز همانجا بود. پیکر کوچک قاسم  که به خاطر کوچکی اندام زره و لباس رزم اندازه اش نبود و اسبان نعل تازه خورده.

 آنقدر گرد و غبار بلند شده بود که کسى نفهمید ماجرا چیست. دوست و دشمن از اطراف نگران بودند.  تا غبارها نشست، دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است و فریاد حسین که : «عزیز على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک‏»؛ فرزند برادر! چقدر بر عموى تو ناگوار است که فریاد کنى و عموجان بگویى و نتوانم به حال تو فایده‏اى برسانم، نتوانم به بالین تو بیایم و وقتى که به بالین تو مى‏آیم کارى از دستم بر نیاید. چقدر بر عموى تو این حال ناگوار است.

***

گفتم او که قاسمش زیر سم سواران خدا جو!! فدا شد نخواست که حسین ما هم زیر پای مردان خدا جوی  فدا شود. فقط عنایت او.

***

پی نوشت:

حضرت استاد فرمودند کوچه فرعی زیاد دارد، اینگونه اصلاح شود. ماهم که نظر استاد همیشه بر نظر خودمان ترجیح داشته اینگونه بازنویسی شده گذاشتیم.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
تگ ها :