چهل روز

نميگم مردم و زنده شدم اما چهل روز ما هم تموم شد. چهارشنبه. ما هم جمعه چهلم گرفتيم. بايد از خيلی ها تشکر کنم. منم که عادت به تشکر ندارم. رفقا در درجه اول هستند. چه اونايی که کنارم هستند که خداييش تا آخر عمر شرمندهشونم. چه اونايی که دورند و به خاطر دوريشون از من عذر خواهی می کردند که اين ديگه من را بيشتر شرمنده می کرد. همه بچه ها اين تشکر را بيشتر از يک تشکر ببينند. خوب ديگه. از آثار خوابگاهی بودن اينه که آدم آداب اجتماعی را فراموش می کنه. ما هم که بيشتر از يک سوم عمرمون خوابگاه بوديم.

اون روزی که شهرزاد با من صحبت از يک ماتی هميشگی توی چشمم کرد من فکر کردم يک حس رمانتيکه، از اون نوعی که مال شهرزاد اينا هست و سعی کردم بفهمم تو ادبيات خشن از نوع ما اينا ترجمه اش چی ميشه . اما اين جمعه من اون ماتی را تو چشم خودم ديدم. به هر موضوع و مکانی که نگاه می کنی يک جای خالی ميبينی. اونم برای يکی مثل من که همه اون اعتماد به نفسی که بقيه ازش حرف می زدند را حاصل از دعای مادر می ديدم. حالا شدم مثل اسفندياری که رويين تنی را ازش گرفته باشند. از يک سرباز عادی هم کمتر ميشه. ديگه هميشه دست و دلش ميلرزه.

يک چيز ديگه. اين عدد چهل. از بچگی برا من عجيب بود. چله گرفتن، چهل روز عزلت نشيني، چهل بار ذکر گفتن، چهل نفر بزرگان بنی اسراييل، چهل نفر مهمانی خويشاوندان حضرت رسول برای اعلام رسالت، چهل روز اخلاص ورزيدن، چهل... . کسی چيزی ميدونه در مورد اين عدد؟.

دوستان عزيز فعلا ببخشند که دلم به عوض کردن اين رنگ سياه نميره. من تا قبل از اين از رنگ سياه همچين خوشم نميومد. اما حالا يک جورايی بهش علاقمند شدم. نميدونم چرا. شرمنده، شما که همه جوره ما را تحمل می کنيد اين يکی را هم. انشالله زياد طول نمی کشه.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٥
تگ ها :