گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد

َسه روز تموم تو مسجد ساکن بودند و فقط برای کارهاي ضروري از مسجد بيرون ميرفتند. اما امشب اذان مغرب را که گفتند همه شاد و سرحال در تلاش بودند که زودتر بساطشون را از مسجد جمع کنند برن بيرون. يا نه، شايد تلاش ميکردند زودتر برن خونه. اما صورت ظاهرش يکي بود. يه عده خودشون خواسته بودند سه روز تو مسجد بمونند اما اذان روز سوم همين خودشون با هم مسابقه گذاشته بودند زودتر مسجد را ترک کنند. راستي مگه کسي مجبورشون کرده بود؟. اينا از مسجد خسته شده بودند يا دلشون برا دنياشون تنگ شده بود؟.  عجب موجودي هستيم ما آدما.!!!!

*    *‌‌‌     *

چند ماه بود داشتند برا برگزاري اعتکاف تلاش ميکردند. با همه کش و قوس ها و آمد و رفت آدما بالاخره مهموناشون سه شب پيش اومدند.از اذان مغرب تا اذان صبح. همينطور ميومدند. سه روز طاقت فرسا. کار و بي خوابي و خستگي و لبخندي که سعي ميکردند حداقل جلو مهموناشون تو چهرشون باشه.

اينا هم امشب خوشحال بودند البته چهار پنج ساعت ديرتر. اما نه از تموم شدن که از انجام کار. اما به رغم خستگي و خوشحالي که از پايان زحمت ها بايد ميداشتند يک غم يا يک دلهره اي تو چشم همشون بود. يعني منتظر کسي بودند؟!.

*    *     *

کسي هست بگه بايد معتکف شد يا اعتکاف برگزار کرد؟ اصلا مگه اين دوتا  با هم فرق داره. چرا يه عده فقط برگزار مي کنند و يک عده فقط معتکف ميشن. يه عده عامل هدايت ميشن و خودشون گمراه و يک عده چنان توهم هدايت ميگيردشون که .....

*     *     * 

با همه اين حرفا من اين بچه ها را ميپرستم. بعضی موقع ها دلم  ميخواد پای تک تکشون را ببوسم. آدمايي که همه کاراشون به يه عشق ربط داره. آدمايي که فقط کارشون سينه زدن و با آهنگ های مختلف شو مذهبی اجرا کردن نيست. آدمايي که اهل در معرض بودن نيستند.

 کي ميگه دوران مردان بی ادعا گذشته.

 

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
تگ ها :