شايد بازگشت

اینقدر نیومدم که یادم رفت اینجا زمانی نا آرامی بود (که رام شد).

اینقدر نیومدم که حتی پسوردها  هم یادم رفته. ( کسی میدونه من چه جوری باید بلاگ رولینگم را به روز کنم؟ )

گیر دادند که بنویس. البته تهدیدها هم جدی بود. میدونم چیزی برای خوندن نخواهد بود اما به سیاق همان استدلال خودم احتمالا مفید خواهد بود.

ایمان که برگشته بود(البته دفعه های قبل که وقت کرد و به ما هم سری زد) احساس مسافری که مدت هاست ندیدمش نداشتم. هفته ای دوسه بار میدیدمش. مگر اینکه مدتها نمینوشت. حالا هم همینطور است. چه آنها که به لحاظ بعد مسافت خارج از دسترس هستند چه آنها که به لحاظ معرفت ما. ایمان، علی، حامد و یا آنها که نزدیکترند مثل کورش و جواد و روح الله و ده بیست نفر دیگری که معمولا سر میزنم بهشان. کاش بقیه هم مینوشتند.

هرچند مثل بعضی از بچه ها حرفی برای گفتن یا جراتی برای بیان ندارم اما امیدوارم حداقل به این درد بخورد.

ببينيم چی ميشه.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱۱
تگ ها :