غربت غريب

دوشنبه گذشته برای ما در دانشگاه شريف روز خوبی نبود. نه، بهتر است بگوييم روز دردناکی بود برای ما. روزی که بايد به خاطر عظمت ميهمان روز وحدت می شد به بزرگی جهالت ما روز تفرقه شد. آدمی زاد بايد بعضی چيزها را تجربه کند تا بتواند فهمی هرچند کوچک از برخی مفاهيم بدست آورد. اينکه چقدر درد بايد سنگين شود تا يک مرد در هزار و سيصد و اندی سال پيش فرياد بر آرود که اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد. ذره ای از آن درد را دوشنبه فهميدم.

دوستان زيادی در اين چند روز نوشتند و بافتند و بر کرسی از کاکتوس نشستند و شعر کفتند. ناديده تحليل کردند (که البته روششان است. فکر ميکنند فصاحت کلام حقانيت سخن هم برايشان می آورد. فکر ميکنند اگر فحششان را آبکشيده و با ادبياتی وزين بدهند ديگر نبايد فحاش خطابشان کرد). و البته جمعی سوختند، زخم خوردند، مثل شمع يک روزه آب شدند و بر جهالت دوستان و خباثت معاندان و سادگی جوانان پاک دانشگاه و برهوت عقلانيت در دانشگاه گريه کردند.

 در پاسخ چند نفری که سوال کردند من در باره آن روز چه ميگويم بخشی از حرفهای من همان حرف دوستان هيات است اينجا ببينيد. بيشتر خواهم نوشت در اين بار  

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٧
تگ ها :