يلدا که خيلی وقته گذشته

ما داشتیم این بازی بچه ها را میخوندیم و لذت میبردیم که یک هو دیدم رفیق شفیق ما را امر فرمودند. با همه تنبلی چون همیشه امر ایشون بر ما مطاع بوده و هرچند با تاخیر بازی را دیدم این چند تا را می نویسیم. چه کنیم رفیق است دیگر. از وقتی آن یکی رفیق ما را (یعنی ام بی ایی ها) را متهم کرد به بیکاران وبلاگ نویس تنبل تر شدیم برای وبلاگ نویسی و خوانی. ولی حالا:
1- از بچه گی به همه چیز دیر میرسیدیم. کلاس اول را از اواخر آبان شروع کردیم.  به حساب شناسنامه متولد اسفند بودم وقاعدتا نمیتوانستیم ثبت نام کنم اما از آنجا که پدر هول بود و راه های نرفته خودش را از ما میخواست خودش یک چیزهایی یادمان داده بود و معلم روستا هم که مارا دیده بود پذیرفته بود که برویم سر کلاس. این بود که اواخر آبان کلاس اولی شدیم. خرداد که شد هیچکدام نبودند. همسفر رفته بودند
2- اولین تنبیه ما هم مال همان کلاس اول بود توسط معلمی که یار غار پدر بود. مشق شب تا 10 نوشتن بود اما از ما  اصرار که من تا 50 مینویسم و معلم انکار که تا 10 بس است.  شب تا 40 رسیده بود خوابمان برد صبح به تند تند مینوشتیم که تمام شود غافل از اینکه خبر به معلم رسید که مشق هایش را صبح نوشته و خودکاری که به تنبیه بین انگشتانمان فشار داده میشد. هرچی هم قسم خوردیم که تا 40 نوشته بودیم فایده نکرد. این هم عاقبت خود شیرینی.
3- سوم ابتدایی بودیم که فهمیدیم کتک و تهدید ما را جری تر میکند. چطور؟ معلوم است دیگر. یک بار دفتر مشق مان خانه مانده بود یا گذاشته بودیم. معلم به جرم مشق ننوشتن فلک مان کرد و همان باعث شد که بگوییم دیگر مشق نمی نویسیم. همین هم شد تا آخر سال که معلم مذکور اخراج شد. حتی تا زانو تو برف کردن و بعد تسمه پروانه بر کف پا زدن هم افاقه نکرد. جای همه خالی تا آخر سال هر هفته شاگر اول کلاس  کف کلاس خوابانده می شد و فلک می شد ولی فایده نکرد. بچه یتیم را هر ننه قمری میتواند بزند دیگر و کسی هم اعتراضی نمیکند. همان باعث شد دیگر هیچوقت  دست از کله خری بر ندارم تا اینکه قدرت لنگه کفش را درک کردم.
4- علیرغم این کله شقی آدم بسیار خجالتی بودم و هنوز هم فکر کنم هستم. همین که موقع حرف زدن چند نفر به من نگاه کنند سرخ می شوم و به تته پته می افتم. در جاهایی که فکر کنم حرفی جدی برای گفتن ندارم جرئت خالی بندی ندارم.
5- تابلوترینش اینه که دبیرستان را چپ گرا تموم کردیم و باکتاب های سید حسن ابطحی و  نوارهای سروش حال کردیم دو سه سال که از دانشگاه گذشت دیدیم ما را  تو دانشگاه راسنی دسته بندی کردند در حالی که تا سالها بعد تو شهرمون  و فامیل ها ما را چپ میشناختند. همش هم به این خاطر که از هاشمی و کرباسچی خوشمان می آمد
6- اصلی ترینش هم اینه که با اینکه از کارهای دقیقه نود متنفرم هیچ کاری را قبل از دقیقه نود نکردم حتی کنکور خواندن را.  به جز سال اول MBA که جو گیر شده بودیم خیلی انگشت شمار پیش اومد که جز شب امتحان  وقت دیگه درس بخونم. این نوشتن هم یک نمونه دیگرش

کسی را هم دعوت نمی کنیم چون خیلی گذشته و خودمون هم خیلی دیر رسیدیم

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٥
تگ ها :