آخه تو هم قد مني؟

شما هم شنيديد احتمالا، مسجد الحرام در ماه رجب مثل ايام حج زائر داره. آخه عمره رجبيه خيلی موکده. اعراب که مثل حج تمتع اون را رعايت ميکنند. داشتم با خودم فکر ميکردم که ای بابا اين چه وضعيه.عمرمون وارد نيمه دوم خودش شد اما هنوز نه تمتعی نه حتی عمره رجبيه اي گير ما نيومد. امروز هم که ۲۷ رجبه، يعنی امسال هم نا اميد. واقعيت اين بود که يکی از بچه ها جور کرده بود برامون اما من خيلی راحت گفتم نه. من چشم به راه چيز ديگه اي بودم. روز عرفه اونجا خبرايی هست، نه اصلا اصل خبر اونجاست. به همين دليل خيلی راحت گفتم نه و طبق معمول بعدش مثل سگ پشيمون. تو اين فکرا بودم يادم اومد کوچيکتر که بوديم مداح آباديمون اين بيت را هميشه تو چاوش خوني های زوار امام رضا ميخوند. اغنيا مکه روند و فقرا سوی تو آيند... . من هم زياد ميخوندم البته قبل از اينکه احساس روشنفکری بهم دست بده و شعرای با کلاس تر را  به تناسب ادعام بخونم. يادم که اومد دلم هوايی شد گفتيم بلند بشيم بريم عمره رجبيه. جا زديم خودمون را قاطی فقرا.

*    *    *

اون قديما يک رفيق داشتيم اسمش فرامرز بود. حدودای ما اومده بود دانشگاه. قديمی های دانشگاه ميشناسنش. اهل شعر و گل و بلبل و ... . ما هم که اهل شعار و داد و.... ظاهرا به هم ربطی نداشتيم، اما من خيلی دوستش داشتم. تازگی ها وبلاگش را هم پيدا کردم. يک بار از اصفهان رفتنش ميگفت و اينکه کنار زاينده رود داشت قدم ميزد و به خاطر گرفتاری های اون چند روز که داغونش کرده بود با خودش غر ميزد(البته قديمی ها فکر نکنند اون شعر معروف بوی گل مريمش مال همون دوره هست ها) که يک دفعه پاش روی يخ ها سر ميخوره و با اون کلاسش ميخوره زمين و خدا به فرياد لباسهاش برسه. فرامرز ميگفت بلند شدم داد و بيداد سر خدا که مگه من هم قد توام، هم زور توام....، آخه زورت به من رسيده.

*    *    *

وارد صحن جمهوری شدم. صحن به اون بزرگی گوش تا گوش آدم نشسته بود. ظاهرا تازه سخنرانی حاج عليرضا پناهيان تموم شده بود و ميرداماد داشت دعای کميل ميخوند. خوب ما هم نشستيم يک گوشه. مشهد ۲۷ رجب مثل ۲۸ صفر شلوغ ميشه. مثل اينکه فقرا همه ميان عمره رجبيه.

مداح همينطور داشت زمزمه های نيمه شبی امير المومنين را تکرار ميکرد.

نميدونم کجای دعا بود، داشت از سستی استخوانها ميگفت يا از ما هکذا الظن بک. يک دفعه ياد فرامرز افتادم. بابا من هم قد توام؟ هم زور توام؟... همينطور داشتم غر ميزدم. يک دفعه بر گشتم به خودم گفتم: آخه مردک خدا هم قد تو هست؟ هم زور تو هست؟ هم سنخ تو هست؟ چه جور فکر کردی خدا با تو شوخی داره؟ چه جور فکر کردی برا علافی آفريدت؟ چطور فکر ميکنی خدا باهات پسرخالگی داره؟....

فرامرز بگم خدا چيکارت کنه مرده ات هم دست از سر ما بر نميداره.

  
نویسنده : عباس عسکری ساری ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٥
تگ ها :