گاه گداری آف ميگذارد، احوالی ميپرسد، جمله اي، حديثي، حکمتي، چيزی مينويسد که يعنی ما بر همان عهديم که بوديم و ما را در خماری ميگذارد که چه سست  عهديم.

اين دفعه نوشته:

حديث اين هفته: بسم الله: امام زمان عج: ملعون است، ملعون است کسی که نماز صبح را آنقدر به تاخير بياندازد که ديگر ستاره ها در آسمان ديده نشوند. بحار الانوار- جلد۵۲-ص ۱۵

به گذشته کودکی تا امروز که نگاه ميکنم هميشه عقده يک خدای توپ به دلمان مانده.

خدايی که به ما معرفی کردند يا خدای ترس بوده يا شهوت. يا پوست از کله ات ميکنده اگر به فرمانش نبودی يا تو را غرق حورالعين ميکرده چون به فرمانش بودي. خيلی که روشنفکرانه ميشده جای خدا با معشوقه ات را عوض ميکردند.  چنان از عشق بنده به خدا ميگفتند که شک ميکردی منظورشان خداست يا دخترک شوخ چشم در مسيرت. اين تازه مال ماست که فکر ميکردبم با باسوادهاشان در ارتباطيم.

به آن خداها که ميرسيدم ياد آن پيرمرد زنده دل روستايمان می افتم که ميگفت اگر قرار است به بهشت برويم که صبح تا شب و شب تا صبح به حورالعين مشغول باشيم همينجا يک کاريش ميکنيم و حرف آن يکی که اگر خدا با آن همه زور و قدرتش  ميخواد خودش را همقد من کنه و من را بزنه که عقده ای هست و خواهد زد.

ياد فرامز به خير ميگفت کنار زاينده رود داد و بيداد را انداخته به خدا که مگه من هم قد تو هستم؟ مگه هم زور تو هستم؟

دوست دارم بچه هامان ديگر خدا را اين گونه نشناسند.  دلم خدايی ميخواهد استخوان سوز.  خدايی که حتی اسمش هم آتش به جان زند. کسی‌آدرسی از اين خدا دارد؟

/ 16 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی

کوتاه بيا حاج عباس

محمد

ناصر خسرو چه فرقی با بقیه داشت ؟ مولوی چه کار کرده بود که باید شمس را می‌دید ؟ هيچ فرقشون با بقيه مثل فرق هيزم تره با انبار باروت. که به قول سعدی آتش در يکی اثر نمی کنه و می دونی جرقه ای با ديگری چه کار می کنه. تو هم يک روز که از خواب بيدار می شی فکر کن خوابی که ناصر خسرو دید رو ديدی فکر کن شمس به ديدنت بياد فکر می کنی ما اونقدر تشنه هستیم که از بقیه رهگذرای عادی کوچه و بازار تشخیصش بدیم؟چه حرفی داريم باهاش بزنيم؟ مطمئنی تا حالا باهاش روبرو نشدیم؟ شاید توسن کبر و تبخترمون اونقدر سرکش و بلند بالا بوده که دست شمس بیچاره به افسارش نرسیده که یک لحظه نگهمون داره و یک چیزی بپرسه؟ یا شاید اين که تصورت از ديدار شمس و مولانا يک چيزی شبيه ديدار مورفيوس با نيو تو ماتريکس باشه! لابد تو خلوتهاشون حضرت شمس يک لوله عجيب و غريب به پشت گردن مولانا وصل می کرده و با لپ تاپش اطلاعات لود می کرده و اسرار هستی رو براش روشن می کرده. فکر کن چی تو ناصر خسرو بوده که تو نسته چهل سال اونجوری زندگی کردن رو به قول تو با يک خواب زير و رو کنه فکر کن ما چقدر اراده داريم سبک زندگی دو سه دهه ای خودمون رو عوض کنيم؟

محمد

ناصر خسرو رو نمی دونم ولی مولانا رو می دونم که فرقش بابقیه این بود که با همه علمی که داشت و مقام و به قول خودش سجاده نشین باوقار بودن روحی داشت که آبشخورش این عناوین و مقام ها نبود پیمانه اش با چهار تا کتاب و یک لیسانس و فوق لیسانس پر نشده بود. همه وجودش دهانی بود برا بلعیدن. تشنه ای بود که هیچ سرابی نتونسته بود فریبش بده ....

بابام هميشه ميگن هيچ کس نميتونه خدا رو به ديگری معرفی کنه.شما هم هر تعريفی از خدا دارين اون برداشتی که خودتون از اون کردین .ولی ما هميشه دوست داريم تقصيرامون و کمکاريهامون رو گردن ديگران به خصوص بزرگترهامون بندازيم.درضمن کسی نيست که از اون خدا به شما خبر بده چون مگر داستان اون پروانه ها روکه رفتن از آتش خبر بيارن رو نشنيدین؟! ای مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز کان سوخته را جان شد و آواز نيامد اين مدعيان در طلبش بيخبرانند آنرا که خبر شد خبری باز نيامد.

senjed

۱ - ما هم می شود جزو بچه هاتان باشیم؟ یا جای امیر علی تنگ می شود؟(دوست دارم بچه هامان ديگر خدا را اين گونه نشناسند.) .۲- برای شناخت بهتر آن خدای نازنين مسائل ارزشمندی مخصوصا از امام المتقين ، زين العابدين (عليه السلام) نقل شده که اغلب فتح باب آن با مسئله ی حد خوف و رجا ست! ... و اين خوف و رجا را در پرستش زيبای شبان داستان موسی و شبان می توان يافت! (لطفن ايرادات وارد به مولانا را در داستان فوق الذکر برايمان رديف نکنند که در مثل منا....)

پشه

آدرسو از آقای احمدی نژاد بگيرو چون نامه بعدش احتمالا مال اونه در باب بعضی از باگهای خلقت و حل آنها

nobody

سلام يعنی خدايی هم مونده؟

پیتر پراگ

سلام! متاسفانه هميشه چنين بوده ولی آدمها خودشون بايد به يه سری چيزا برسند هرچند خيلی سخته

yegane

فکر نمی کنم يافتن خدا به اين سادگيها باشه....موجودی که ما و زندگی ما و فکر ما و دنيای ما و ما....ست!!!!!!!!!!به نظر من خيلی پيچيده است و هر کی بايد کلی فسفر بسوزونه!

آ.ز.ا.د.ه.

من خدایی دیگر گونه و شبی دیگرگونه می خواهم اما... خدایی خودمانی... یه شب سرد سر یه دیوار... باهم سیگار می کشیدیم... "با چه کسی با چه کسی با چه کسی می توان سخن گفت... با چه کسی..."